لبخند ماه



 

 

لیلا خانم یک ترانه ی قدیم بیرجندی است که سیما بینا هم آن را به زیبایی اجرا کرده است. استاد عیسی می گوید اجراهای اصیل تر این قطعه را با دو تار نوازی مرحوم حاج قربان سلیمانی( اهل قوچان) و مرحوم نورمحمد درپور بشنوید. میگوید موسیقی خطه ی خراسان عظیم و غنی است و در این بین نقش تربت جام بسیار پررنگتر است. استاد عیسی از سال ۸۲  و جشنواره موسیقی نواحی کرمان حرف میزند و میگوید دیدن اجراهای زیبا از اقصی نقاط ایران متحولش کرده است. از یک هنرمند بختیاری میگوید که شاهنامه خوان قهاری بود. از استاد غلام مارگیری از سیستان و بلوچستان حرف میزند که صدای سازش انسان را هیپنوتیزم میکرد از شیرمحمد اسپندار که دونلی( دو تا نی) مینواخت. از مرحوم استاد رحیمی کمانچه نواز خراسانی میگفت که داستان تعریف میکرد و بعد مینواخت.

استاد میگفت منشاهای موسیقی اصیل گم هستند و  اغلب اساتید بنام حال حاضر  به این منشاها دسترسی داشتند و به گونه ای ایده گرفته اند. از کلهر و لطفی گرفته تا استاد شجریان. مثلا لطفی در آلبوم قافله سالارش که اثر ارزشمند ایشان است در نوا سه تار نوازی کرده است. اگر بروید و نوای استاد صبا را گوش بدهید میبینید کل سه تار لطفی رو قبلا صبا زده است. آن موقع روی صفحه ضبط شده بود ولی بعدها که منتشر شد معلوم شد. ارزش کار لطفی صفر نمیشود ولی کمتر میشود. درصدسال آواز، استاد دوامی مخالفی خوانده است عین شجریان یعنی تقلید در کار استاد شجریان دیده میشود.  استاد شجریان کلی آواز دارد که شبیه بنان خوانده است. زیرکی خاصی داشته اند. شما هم تقلید کنید تا طعم و سلیقه پیدا کند سازتان

 

+ دوشنبه های دوست داشتنی

+ فایل ابتدای پست بخشهایی از کلاس آموزشی استاد عیسی❤

 

 

 


شقایق دانش آموز دهم ریاضی است. همان شاگردی که وقتی سوم ابتدایی بود موقتی معلمش بودم. دو جلسه ای غیبت داشت. علت غیبتش را جویا شدم. به کنارم آمد و گفت سر فیلمبرداری بوده است‌. کنجکاو شدم. پرسیدم چه فیلمی؟ گفت قورباغه. پرسیدم کارگردانش؟ گفت هومن سیدی. برق در چشمانم پدیدار شد. من هومن سیدی را خیلی دوست دارم. پرسشهایم بیشتر شد ولی هر چه تلاش کردم از نقشش و موضوع فیلم سر دربیاورم بی نتیجه ماند ادامه داد سه پلان تا کنون از وی ضبط شده است و این سومین فیلمی است که تا کنون بازی کرده است. وقت کلاس اجازه نداد در خصوص کارهای قبلیش پرس و جو کنم و در اولین فرصت اطلاعاتی بدست خواهم آورد.

+ معلم اینقدر سمج و ندید بدید عمرا تا حال دیده باشین

+  سریال قورباغه از سال گذشته کلید خورده و قرار است در شبکه ی نمایش خانگی عرضه شود. نوید محمد زاده هم از بازیگران این سریال است.


نامه به دستخط مسئول واحد ارزیابی عملکرد اداره امان را برای مدیر مدرسه بردم. امیر هم همراهم بود. قبل وارد شدن به اتاق مدیر صلوات میفرستاد. این اولین بار بود که میدیدم امیرعباس چقدر برایش مهم است این کارش راه بیفتد. مدیر نگاهی به نامه کرد و رو به امیر گفت میدونی تو این نامه چی نوشته؟ نوشته به خاطر مادرش که فرهنگیه با گرفتن تعهد ثبت نامش کنید. بعد ادامه داد ببین پسرم تا مهر باید خودتو نشون بدی و اگر گزارش نمره ی بد ازت دریافت کنم از مدرسه اخراجی. الانم یه تعهد میدی و ثبت نام میشی. هر دو نفس راحتی کشیدیم و از اتاق مدیر خارج شدیم. امیر خوشحال بود و من نگران از اینکه این پسر بازیگوش من از عهده ی پایه ی هفتم برمی آید یا نه؟!

ما قبیله بزرگی بودیم . مومن به هم . تنگ هم می نشستیم شبهای سرد ، دور آتش . یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند ، یا می رقصیدند . بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند . دردهای هم را بلد بودیم ، با هم زندگی می کردیم ، با هم می مردیم . مومن بودیم به خدایی سنگی ، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد . بعد ، آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه ، چشمهایت آمدند . کمی کنار آتش ما نشستی ، و بعد رفتی . من مومن شدم به تو ، پشت کردم به خدای قبیله . بقیه گفتند کافرم . گفتند منم دلیل قهر خداوند ، که باران نمی بارد و خشک دشتی شده زمین . که برکت از سفره قبیله رفته . مرا راندند ، تو نمیدانی ، می دانم . مرا راندند و من در سردترین زمستان خدا گم شدم در جنگلی که درخت نداشت ، خارستان بود . هی راه رفتم و زخم خوردم و خون دلم چکید روی خارها و گل داد و گلها دهانشان تیغ داشت و به هر بوسه کمی از مرا دریدند . هی تکه تکه کم شدم تمام جنگل را . هی راه رفتم ، به خورشید و ماه نگاه کردم و لبخند زدم که یادم آمد ماه و خورشید تویی . جنگل که تمام شد رسیدم به غار تو . آمدم کنار در ایستادم به تماشای تن تو ، که بودی و می رقصیدی برای مردی که دوستش داشتی و مرد من نبودم و زن تو بودی . نگاهت کردم و لبخند زدم و گریه کردم و ایمان تیغ تیزی بود که می چرخید تمام جانم را ، می درید و می خندید . هی درد دوید در رگهای تنم و به کسی نگفتم و تمام جنگل را برگشتم تا قبیله خودم . بی حرف ، رفتم وسط آتش بزرگ ، رقصیدم . رقصیدم و تمام تنم تمام شد و خاکستر شدم . خاکسترم را باد آورد انداخت کنار غار تو ، که رسم باد همین است که هر شکاری را ببرد تحویل شکارچی بدهد و آدمها نمی دانند . خاکسترم بی که تو بدانی هر روز کف پای تو را بوسید وقتی می رقصیدی . بعد یک شب که از دور نگاهت می کردم و نمی دانستی ، گفتند تمامم و باید باد مرا ببرد . گفتند شرط ایمان دوری و دوستی است . من گریه کردم ، خاکستر نمناکی شدم که اختیارش دست همه بود غیر از خودش . تو آمدی روی تنم رقص مرگ کردی ، پیش چشمم آمیختی با مردی که من نبودم ، من همانجا بودم و نگاهتان می کردم . مرد شراب تنت را نوشید و مست شد . من تمام شدم . تن دادم به نبودن . باد ، مرا آورد انداخت وسط دریای مذاب . پراکنده شدم. هر تکه از تن خاکستر شده ام را باد برد به یک گوشه دنیا، حالا همه جای جهان خاکسترهایی هستند که مومن اند به درد، و شبها ورد نام تو را آنقدر می خوانند، که همه دیوانه ها مست شوند و برقصند. من این قصه را نگفتم که خبردار شوی، نه. تو زبان خاکسترها را نمی دانی، بس که همیشه خورشید بوده ای. اصلاً نگفتم که بدانی که تو خط مرا نمی خوانی. گفتم که باد برساند به گوش آنکه کنار توست، که بداند بهشت ابدی نیست و قدر هر ثانیه دیدن تو را بداند.

بشنویم.





+ مطلب کپی شده از وبلاگ

رد پای خاکستری زمان است

سپاس از آقا حمید آبان



ادامه مطلب


بخشنامه ای چند روز پیش به مدرسه امان آمد مبنی بر اینکه بانک ملی وام ۵ میلیونی می دهد. دو نفر از هر مدرسه باید به اداره معرفی میشدند. اصلا شرایطش را هم نپرسیدم و اسمم را جز متقاضیان زیر بخشنامه نوشتم. امروز از مدرسه زنگ زدند و گفتند در قرعه کشی وام اسمت دراومده این اتفاق را در مدرسه ی جدید به فال نیک میگیرم.





عشق.

گاه در آرشه ویولونى  مى نشیند

و در نغمه‌ی غمگینِ آن هق‌هق مى‌کند،

و گاه، زمانى که حتى نمى خواهى باورش کنى

در لبخند یک نفر جا خوش مى کند.


آنا_آخماتووا



+ سپاس از رها بابت ارسال


دوست پدر سالهای پیش یک جفت کتانی آدیداس اصل از سوئد برای امیرعباس پست کرده بود. به پای امیرعباس کوچک شد و این کتانی سفید خوشگل ماند برای بهاری که آن زمان دنیا نیامده بود. دیروز بهار برای اولین بار این کتانی را پوشید. بسیار خوشگل شده بود. از قضا دیروز اردوی سرزمین عجایب هم داشتند. ظهر که رفتم بهار را از مهد بگیرم مربی اش میگفت بهار موقع برگشت از اردو بندهای کتانی اش رو به هم گره زده بود، آن هم گره ی کور و تا مدتها مشغول بازکردن گره ها بودیم


در این بیست و چند سال معلمی ام دو بار مورد بی حرمتی و غضب و کینه ی مسئولین آ.پ واقع شده ام. یک بار سال ۹۰ که انتقال موقتم به تهران قرار بود دائمی شود و رئیس وقت اداره مجبورم کرد یک ماه و نیم سوم ابتدایی درس بدهم که هیچگاه حلالش نخواهم کرد و بار دوم همین امروز بود

ادامه مطلب


از طرح" دوشنبه سوری"های همراه اول در وب نیلو مطلع شدم. طرحی که مدتیه در آخرین دوشنبه هر ماه اجرا میشود و با شماره گیری کدی خاص به شما اینترنت رایگان یک روزه تا سقف ۱۰۰ گیگ هدیه میدهد. در اولین گام برای من ۱۰ گیگ اینترنت یه روزه هدیه داد و چه چیزی بهتر از دانلود ۴ قسمت از سریال مانکن

اصلا مگه میشه عشق و عاشقی در سریالی موج بزنه و من بی تفاوت باشم و نبینمش. هر ۴ قسمت را هم پشت سر هم دیدم. اصلا از بازی بهار(خواهر کاوه) خوشم نیامد. از کاوه هم همینطور. مصنوعی و خشک بازی کرده بودند. از مادر و ناپدری همتا که نگو بقیه به نسبت خوب بودند ولی اخگر (فروتن) را بسیار دوست داشتم. با ابهت و مرموز. با آن نگاه های گیرایش و آن لحن صدای جادوییش. با اینکه مخالف بازیگری خواننده ها هستم ولی فرزاد فرزین در نقش بهرام توانسته بود با ادای جالب دیالوگهایش خنده ای بر لب بنشاند.

و عشق خفته اگر سر باز کند چه ها خواهد کرد. 


 

 

 

مانکن/ فرزاد فرزین




دلبر/ فرزاد فرخ

بدترین حس دنیا چیست؟ 
شاید بگویید تنهایی.  
دلتنگی.

  و. 
اما بدترین حس دنیا "دل زدگی" ست.

دل زدگی، بعد از یک خواستن عمیق می آید.
 کاری را، چیزی را، کسی را با تمام وجود خواستن.
دل زدگی یعنی کاری.  چیزی.  کسی که مدت ها حس خوب برایت داشت دیگر در ذهن و قلبت جایی نداشته باشد.

دل زدگی یعنی احساس خستگی شدید 
آدمی که دل زده می شود وسط یک جنگ است.
 یک جنگ نا برابر
یک طرف تمام خاطرات روزهای خواستن جلوی چشمش هست. 

طرف دیگر حقیقتی که زورش بیشتر از تمام خاطرات و رویاهاست
ددگی بدترین حس دنیاست. 
فقط تصور کنید کاری. چیزی.  کسی که سال ها می خواستی دیگر قلبت را به تپش نیاندازد.  
دیگر تو را سر ذوق نیاورد.

بدترین قسمت دل زدگی این است که نمی خواهی آن حس را دوباره تجربه کنی                               
اگر آسمان هم به زمین بیاید دیگر نمی خواهی

آدم هایی که دل زده می شوند فهمیده اند می شود عمیق ترین خواستن ها را کنار گذاشت. فراموش کرد

اما نَمُرد.

 

حسین حائریان


+ ممنون لیلا





به مناسبت روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار



نمیدانم در نامه ی اولش به وزیر جوان ارتباطات چه نوشته بود و چه انتقادی کرده بود و چه طرحی داده بود که شخص وزیر جواب نامه اش را با پستچی فرستاده بود و از او تشکر کرده بود و عنوان کرده بود که مطالبش را برای معاون فن آوری و نوآوری اش ارسال کرده است!


+ سنجاق شود به پست رها


بعد نوشت: استوری کرده است که از دفتر وزیر باهاش تماس گرفتند و اعلام کرده اند پیشنهادهایش پذیرفته شده و دعوت به همکاری نموده اند.


امروز تولدش بود. پیامک زدم و تولدش را تبریک گفتم. جوابی نداد ولی استوری اینستاگرامش اینچنین بود: از دوستانی که محبت کردند و تولدم را تبریک گفتند سپاسگزارم مخصوصا از دوستانی که پیامک دادند و معذورم از پاسخگویی. به هر حال دعاگویشان در بهترین نقطه ی زمین هستم.


+سنجاق شود به رها



تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ baxfilm.ir آرامش با نیلک سلامتی و سرگرمی جِهاد کبـــــیر بیرون دروازه خونه خنگول ها :) گردشنامه متخصص طب فیزیکی و توانبخشی | دکتر شریف نجفی هود وبلاگ اینتکس وان باشگاه رئال مادرید