محل تبلیغات شما

لبخند ماه



 سالهاست فوتبال باشگاهی تماشا نمیکنم. حتی دربی را. از آن طرفدارای پر و پا قرص پرسپولیس است. پرسیدم چند چند شده اند؟ نوشت ۱_۱ گفتم امیدوارم استقلال ببرد. نوشت" اگر تو رو خوشحال می کنه منم میگم ببره"

+ و حال خوش یک استقلالی که هیچ کدام از بازیکنان تیمش را نمیشناسد


چه خبرتونه؟ چههههه خبررررررتونه؟ 
ارزونی ندارین که دارین!
رفاه ندارین که دارین!
رایانه نه ببخشید یارانه ندارین که دارین!
طرح خانه دار شدن اقشار کم درآمد ندارین که دارین!
سیب زمینی و پیاز ارزون ندارین که دارین!
میدان نفتی بزرگ مکشوفه ندارین که دارین!
مبارزه با اختلاس و فساد مالی و اخلاقی ندارین که دارین!
نت پر سرعت و بدون قطعی ندارین که دارین!
مسئولین دلسوز ندارین که دارین!
ارزش پول ملی ندارین که دارین!
آب و برق و گاز و نفت مجانی ندارین که دارین!
عدالت آموزشی ندارین که دارین!
چنان رونق اقتصادی ندارین که دارین!
اشتغال و ازدواج ندارین که دارین!
وام چند صد میلیونی با بهره ی یک هزارم درصد ندارین که دارین!
خودروهای ایمن و جاده های ایمن تر ندارین که دارین!
مردمان شاد و امیدوار به زندگی ندارین که دارین!
مملکت گل و بلبل ندارین که دارین!

میگن بنزین شده لیتری سه هزار تومان ! 
 این همه سر و صدا کردن داره؟! 
چه مرگتونه شماها؟؟؟
بشینید سر خونه زندگیتون!!
چه خبررررر تووووووونه؟؟؟؟؟
خجالت بکشید!!!!




 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

 

ز سرزمین عطرها و نورها

 

تا شناخت تو راه درازی در پیش دارم فروغ جان.

میلادت مبارک

+ چقدر خنده اش دلنشین است


.

۴۳۲ کلمه، سه دقیقه


بیا برویم خیابان جمهوری. از بهارستان شروع کنیم و کارت عروسی با هم ببینیم. تو بگویی یک کارت ساده می‌خواهم و من هی حساب جیبم را بکنم ولی بعد پیش خودم فکر کنم گور پدر پول. خنده‌ات بیش از این حرف‌ها می‌ارزد عزیز دلم.

ادامه مطلب




یکی به ما خبر بده 

که از خوشی باخبره

به ما که خسته ایم بگه

خونه ی بهار کدوم وره.


+ استوری علی قاضی نظام


 

 

 

 


یکی از دوستان دوره ی ارشدم معاون دبیرستان پسرانه است. به گفته ی ایشان زنگ های تفریح برای بچه ها موسیقی شاد پخش میکند و بچه ها هم از این امر خوشحالند و با نشاط دو چندان ساعت درسی را آغاز می کنند.‌ این جریان سوژه ی خبری یک خبرنگار شد و در این خصوص گزارش و مصاحبه ای تهیه کرد و در پی این گزارش فرد نیکوکاری پیدا شد و ۴۰ بلیط کنسرت امید حاجیلی به این مدرسه هدیه کرد. شب قبل از امتحان دین و زندگی ۴۰ دانش آموز انتخابی و معاونشان لحظات شادی را در کنسرت سپری کردند. 
معیار انتخاب این دانش آموزان را که جویا شدم به شوخی گفت هر کی تو حیاط بهتر می رقصید انتخاب شد

 یک ماهی است که گوشی امیرعباس را به خاطر شروع مدارس از او گرفته ام. به گمانم کار خوبی کردم ولی وقتی دیروز گوشی را برای مدت کوتاهی در اختیارش گذاشتم متوجه شدم درک چه حس های زیبایی را از او دریغ کرده ام‌. خنده های بلندش با دیدن یک‌ کلیپ خنده دار و نشان دادن آن به من و پدرش و این بار بلندتر خندیدنش. گوش دادن به موسیقی های توی گوشی اش که از من هم آنها را بیشتر دوست دارد و همراه شدن با خواننده ی مورد علاقه اش حامد همایون و حرکات موزونش. چینش تیم فوتبالش. طراحی ماشینهای مسابقه اش و گشت زدن در صفحه ی دیجی کالا و دیدن مدلهای ps4 و کشیدن نقشه برای خریدشان. دویدن و پریدن هایش. چشم‌گفتنهایش. کمک کردنهاش و مهم تر از همه انجام‌ به موقع تکالیفش.

چقدر اعتراف به اشتباه سخت است!


" روزگار غریب" علیرضا قربانی را مریم پیشنهاد داد. از روزی که در واتس آپ دریافتش کرده ام مدام و هر روز در گوشم میخواند. اصلا نمیتوانم رهایش کنم. هر دفعه بیشتر زیبایی اش لمس میشود‌. با یک ریتم آرام و شعری از شاملو تا نیمه ها پیش میرود و یک دفعه اوج میگیرد. همینجاست که نفسم بند میاید و با علیرضا قربانی همخوان میشم. چندین دفعه تکرار همان دو خط شعر است و همانطور که صدای خواننده ی اثر از تو دور میشود موسیقی متن در گوش ات میکوبد. کر خوانها گویی دستت را گرفته اند و با خودشان میبرند و در لابلای صدای کوبه ها رهایت میکنند.

 

 

ادامه مطلب


حدود۶۰ سالی دارد. ۱۸ سال پیش شاگرد سه تارش بودم. همان سالهایی که تازه معلم شده بودم و سه تار را بعد از حضرت یار نزد ایشان آموزش میدیدم. یک باری هم با حضرت یار به خانه اش رفتیم و من در مقابل دیدگان یار ساز زدم و استاد ایراداتم را میگرفت. چندی پیش یاد ایشان کردم و در اینستا سرچ کردم و به پیجش رسیدم. آموزشگاه موسیقی در ستارخان دارد. دایرکت دادم‌. فکر نمیکردم مرا به جا بیاورد‌ ولی خوب یادش بود. گفت سال ۸۰ پیشم سه تار یاد میگرفتید و دبیر ریاضی بودید. میگفت بسیار منظم بودید و خوب درس تحویل می دادید‌. گفت بعد از ازدواجتان دیگر سه تار را  ادامه ندادید. از روی عکس پروفایلم گفت آن زمان فقط کمی لاغرتر بودید

از همسرش که سراغ گرفتم گفت همان سالها جدا شدیم و من مجدد ازدواج کردم. در آخر گفت در زمینه ی موسیقی اگر کمکی از من برمیاید بفرمایید و بعد خداحافظی کردیم.

بی شک ایشان نقش مهمی در یادگیری مبانی موسیقی و  سلفژ برای من داشتند و هیچوقت زحمات ایشان را فراموش نخواهم کرد. در نواختن فلوت ریکوردر و ساز ساکسیفون هم مهارت داشتند و یک دوره سی دی های موسیقی درمانی نیز منتشر کرده بودند. 



 

 

 

بیقرار توام به خواب هر شبم در کنار توام
چه عاشقانه در انتظار توام بیا بمان کنارم

 

 

بیقرار توام/ رضا ملک زاده

 

 

از عصر که از وب بریدا دانلودش کرده ام مدام در گوشی ام پلی میشود.

 

ممنون بریدای خاله

 

حال دلتون همیشه خوش

 




دریا کجاست/ چارتار

 

 

لیلا خانم یک ترانه ی قدیم بیرجندی است که سیما بینا هم آن را به زیبایی اجرا کرده است. استاد عیسی می گوید اجراهای اصیل تر این قطعه را با دو تار نوازی مرحوم حاج قربان سلیمانی( اهل قوچان) و مرحوم نورمحمد درپور بشنوید. میگوید موسیقی خطه ی خراسان عظیم و غنی است و در این بین نقش تربت جام بسیار پررنگتر است. استاد عیسی از سال ۸۲  و جشنواره موسیقی نواحی کرمان حرف میزند و میگوید دیدن اجراهای زیبا از اقصی نقاط ایران متحولش کرده است. از یک هنرمند بختیاری میگوید که شاهنامه خوان قهاری بود. از استاد غلام مارگیری از سیستان و بلوچستان حرف میزند که صدای سازش انسان را هیپنوتیزم میکرد از شیرمحمد اسپندار که دونلی( دو تا نی) مینواخت. از مرحوم استاد رحیمی کمانچه نواز خراسانی میگفت که داستان تعریف میکرد و بعد مینواخت.

استاد میگفت منشاهای موسیقی اصیل گم هستند و  اغلب اساتید بنام حال حاضر  به این منشاها دسترسی داشتند و به گونه ای ایده گرفته اند. از کلهر و لطفی گرفته تا استاد شجریان. مثلا لطفی در آلبوم قافله سالارش که اثر ارزشمند ایشان است در نوا سه تار نوازی کرده است. اگر بروید و نوای استاد صبا را گوش بدهید میبینید کل سه تار لطفی رو قبلا صبا زده است. آن موقع روی صفحه ضبط شده بود ولی بعدها که منتشر شد معلوم شد. ارزش کار لطفی صفر نمیشود ولی کمتر میشود. درصدسال آواز، استاد دوامی مخالفی خوانده است عین شجریان یعنی تقلید در کار استاد شجریان دیده میشود.  استاد شجریان کلی آواز دارد که شبیه بنان خوانده است. زیرکی خاصی داشته اند. شما هم تقلید کنید تا طعم و سلیقه پیدا کند سازتان

 

+ دوشنبه های دوست داشتنی

+ فایل ابتدای پست بخشهایی از کلاس آموزشی استاد عیسی❤

 

 

 


شقایق دانش آموز دهم ریاضی است. همان شاگردی که وقتی سوم ابتدایی بود موقتی معلمش بودم. دو جلسه ای غیبت داشت. علت غیبتش را جویا شدم. به کنارم آمد و گفت سر فیلمبرداری بوده است‌. کنجکاو شدم. پرسیدم چه فیلمی؟ گفت قورباغه. پرسیدم کارگردانش؟ گفت هومن سیدی. برق در چشمانم پدیدار شد. من هومن سیدی را خیلی دوست دارم. پرسشهایم بیشتر شد ولی هر چه تلاش کردم از نقشش و موضوع فیلم سر دربیاورم بی نتیجه ماند ادامه داد سه پلان تا کنون از وی ضبط شده است و این سومین فیلمی است که تا کنون بازی کرده است. وقت کلاس اجازه نداد در خصوص کارهای قبلیش پرس و جو کنم و در اولین فرصت اطلاعاتی بدست خواهم آورد.

+ معلم اینقدر سمج و ندید بدید عمرا تا حال دیده باشین

+  سریال قورباغه از سال گذشته کلید خورده و قرار است در شبکه ی نمایش خانگی عرضه شود. نوید محمد زاده هم از بازیگران این سریال است.


دیشب امیرعباس راهی مشهد شد. بدون ما و با بچه های مدرسه اشان. بسیار برای این سفر ذوق داشت. من که میدانم برای چه؟ اینکه اجازه داشت موبایلش را ببرد و کلی با دوستانش بازی رد و بدل کنند و قدرت خود را در بازی های موبایلی به رخ هم بکشند. چند روز قبل سفر اعلام کرده بودند که موبایل لمسی نباید همراه دانش آموز باشد. امیرعباس را غم عالم فرا گرفت و به هر دری زد نشد که نشد. دیشب موبایلش را برداشت تا چانه های آخر را هنگام سفر با مسئولین مدرسه بزند و موفق هم شد. شادترین دانش آموز در آن جمع فکر کنم امیرعباس بود

+ سفرش به سلامت


بهار و امیرعباس با تفاوت سنی ۸ سال مدام با هم در حال جنگ و قلدری هستند و هیچ کدامشان از مواضعشان کوتاه نمی آیند. علاوه بر این داد من و پدرشان را هم در آورده اند. وقتی دخالت من و پدرشان وسط می آید چنان پشت هم و حامی هم میشوند که انگار نه انگار دعوا و کشمکشی بین آنها بوده است. به مهربان همسر میگویم این دو تا آمریکا و اسراییل اند و من و تو ایران و فلسطین که مورد ظلم این دو نفریم
 از آن موقع به این می اندیشم  ایران منم یا فلسطین؟

درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی

کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی

کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت

من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلا می سر !

دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم

رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید

از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

.



میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی

همین

.

پویان اوحدی


ارایشگاهی که میروم را چند خواهر با هم اداره میکنند‌‌ خواهرانی هنرمند که بسیار شوخ و با انرژی و دوست داشتنی هستند. امروز کمی کارم طول کشید و همچنان که منتظر اتمام کار بودم خانمی همسن من که از دوستان خواهران ارایشگر بود شروع کرد به تعریف کردن از مراسم عقدش و هدایایی که خانواده های دوطرف داده بودند. ۱۴ سال پیش ازدواج کرده بود‌. از شاباشهای ۵۰۰ تومانی می گفت و از سالنی که نمیگذاشتند آهنگی برای رقص پخش شود. جالبترین قسمت ماجرا مربوط به هدیه ی پدرشوهرش سر سفره ی عقد بود‌. میگفت پدرشوهر یک سیم کارت ۹۱۹ با اعتبار شارژ دوهزار تومانی سر سفره ی عقدش داده بود در حالیکه اصلا  تلفن همراه نداشتم

با تعریف کردنهای این خانم یاد پیرمرد و کارهایش افتادم که متاسفانه هیچ خاطره ی مثبتی برایم رقم نزده است!

+ سنجاق شود به پستهای پیرمرد




همکارم تارش را از کرج و کارگاهی که استاد عیسی معرفی کرده بود خرید و این هفته ی دومی است که با هم کلاس نادری رفتیم. پروین، دبیر ادبیات مدرسه امان است و سن و سالی دارد. از وقتی یکی از اجراهایم را در گروه دبیرستان شنیده بود علاقمند شده بود و پیگیر تا اینکه بالاخره موفق به شروع یادگیری تار شد.‌ ابتدا استاد عیسی ساز پروین را کوک کرد و کمی با سازش نواخت و گفت برای شروع ساز خوبی است و تایید استاد لبخندی بر لبان پروین نشاند. استاد عیسی شروع به آموزش مبانی موسیقی کرد. از نام‌ نتها و جایگاهشان روی خطوط حامل گرفته تا سکوتها و کششهای نتها. سپس نحوه ی ساز را گرفتن شیوه ی مضراب گرفتن و مضراب زدن را توضیح داد. پروین هم با دقت کامل و از بالای عینک مطالعه اش استاد را نگاه میکرد و سر تکان میداد. چقدر شنیدن چندباره ی مبانی از زبان استاد عیسی برایم دلنشین است و هر بار چیز جدیدی یاد میگیرم. استاد عیسی هم با عشق و حوصله توضیح می دهد و من غرق گفته هایش به دو سال گذشته سر میزنم که برای من نیز اینچنین همه ی اینها را توضیح داده بود. درس اولین جلسه ی پروین مضراب زدن است. آن هم تمرین جلوی آیینه قدی. بحث به ناخنهای پروین هم کشیده شد. پروین به تازگی ناخن کاشته بود و استاد عیسی با لبخند و با ملایمت گفت چرا قبلش با ما هماهنگ نکردی باید یک به یک ناخنها را بچینی.
نوبت من شد. پروین اتاق را ترک کرد. من دو هفته ی تمام روی گوشه ی "مجلس افروز " تمرین کرده بودم. جدیدا اتفاقات جوری رخ می دهد که دو هفته یک بار کلاس میروم. آلودگی هوا. تشییع سردار. یخ بندان روز پس از برف همه موجب شده است من استاد عیسی را دیر به دیر ببینم. سه صفحه ی کامل نت مجلس افروز را حفظ کرده بودم و مسلط به اجرای قطعه بودم. مجلس افروز  از آن دست گوشه هایی است که ریتمیک آغاز می شود طوریکه میشود هنگام اجرا (بر خلاف گوشه های دیگر) پا زد. البته فقط صفحه اولش را.‌ همین حالت ریتمیکش مرا عاشق این گوشه کرد. در اصطلاحات ردیف، تحریری وجود دارد به نام " حرامزاده" که اولین بار استاد برومند آن را به این نام به کار برده است ولی استاد داریوش طلایی در کتاب تحلیل ردیف نام " ساربانگ" را برایش برگزیده است‌. از معروفترین تحریرهای ردیف است که به دلیل تکرار بسیارش در ردیف به این نام مشهور است. حدود شش هفت خط نت است که تمام تکنیکها در آن دیده میشود‌. دولاچنگهایی که اشاره به قبل و کنده کاری در ان اهمیت ویژه ای دارد و نوای حزینی هم دارد.
درس را زدم. خوب هم زدم.‌ استاد راضی بود و گوشه ی خسروانی را درس داد. درس نسبتا سبکی است و مطمئنم از عهده اش برمیایم.‌ صفحه ی اول چهارمضراب دلکش را هم درس داد ولی بعید میدانم به دوشنبه برسانمش.
در اجرای قطعات ردیف به قدری گسترش تحریر و دولاچنگ داریم که انگشتان دست چپم خسته میشوند و بعضی اوقات جا می مانند ولی من ردیف را بسیار دوست دارم و از شنیدنش بینهایت لذت میبرم.

جلسه ی گذشته که با پروین کلاس نادری آمدیم، سه درس را تحویل استاد دادم. آواز، مقدمه ی داد و داد. بی ایراد زدم ولی نیاز به تمرین بیشتر و تسلط بیشتر دارد‌. پروین به استاد گفت به ظاهر خیلی سخته و من نمیتونم اینجوری بزنم. استاد عیسی گفت معلومه که نمیتونید اینجور بزنید الان. ایشون چندین سال کار کرده اند و حرفه ای اند. تار ساز سختیه و زمان می بره راه بیفتین. به قدری آن لحظه این کلام استاد به من چسبید که حرف نداشت. 

+ این هفته هم پیرمرد کوچه ی نادری نبود



هفته ی گذشته تولد بچه های جاری کوچیکه بود و دعوت بودیم به جشن و شام. البته بچه ها در دو ماه مختلف متولد شده اند ولی تولد هر دو را نزدیک به روز تولد یکی اشان گرفتند. کل فامیل اینور و آنور اعم از خاله ها و دایی و عموها و عمه دعوت بودند. جشن تولد خوبی بود. اوایل سال، جاری بزرگه برای دوقلوهایش تولد گرفت و به بهانه ی تولد بچه هایش بعد ۴ سال به ما شام داد! همین جاری بزرگ، در مراسم تولد چند روز پیش بچه های جاری کوچیکه رو به من گفت این دی ماه نوبت توست که همه را برای تولد بچه هات دعوت کنی 

تولد بچه هایم را با خانواده ی خودم برگزار میکنم. در این مدت ۱۲ سال که برای امیرعباس جشن تولد گرفته ام  فقط دو بار خانواده ی همسر هم دعوت بودند. به قدری محجبه و سنگین و رنگین میایند که مراسم به همه چی می ماند الا مراسم تولد. خواهر شوهر که همیشه با مقنعه و مانتوی مدرسه حضور دارد مثل کلاسهای درسش مادر شوهر نیز با مانتوی مشکی همیشگی و روسری سفید گل گلی همیشگی اش می آید‌. هیچوقت روسری هایی که برای روز مادر و عیدی به مادر شوهر هدیه دادم را روی سرش ندیدم. احتمالا خرج این و آن کرده است! دختر جاری وسطی که از دوربین گریزان است و اگر حس کند دوربین به سوی او نشانه رفته است جلوی صورتش را با دستهایش میپوشاند برای هدیه ی تولد هم اغلب پول میدهند که چندان خوشایند بچه ها نیست و به نظرم‌ساده ترین راه ممکن را انتخاب می کنند‌. 

در بحث‌ تولدها خانواده ی من و خانواده ی همسر بسیار متفاوتند‌‌. جشن گرفتن ‌و  تهیه ی کیک حداقل کاری است که ما برای همدیگر در خانواده ی پدری ام انجام میدهیم. روز تولدهایمان روزی است که باید گوش به زنگ تلفن بود که یک به یک پاسخگوی تماسهای تبریک عزیزانت باشی. بر عکس! نه مهربان همسر تاریخ تولد مادر و پدر و خواهر و برادرانش را می داند و نه پدر و مادرش تاریخ تولد پسرشان را که حداقل با یک تبریک ساده خوشحالش کنند.

در عوض! می دانند من چقدر حقوق میگیرم. رتبه و طبقه ی شغلی ام در دستشان است. می دانند وزیر آموزش و پرورش در آخرین مصاحبه اش چه قولی به معلمان داده است‌. افزایش حقوقی سال بعد را با درصدهای عنوان شده اش با بیسوادی اشان درست و دقیق محاسبه میکنند. پیگیر واریزی حق احمه ی مراقبتهای نهایی هستند. واریزی سود سهام عدالت را زودتر از دولتی ها خبر دارند. نگران اموال پدربزرگ مرحومم هستند و میپرسند به جز این ملک مسی مال و اموال دیگری هم دارد؟ مدام از پدر و مادر من سراغ میگیرند که اینجا هستند یا سر باغ در شهر اجدادی اشان. نگران میوه های باغ بابا هستند که آیا سرما زده است یا نه! نگران بابا هستند که چرا در این سن باغبانی میکند! در خصوص تحصیلات دختر خاله ام معصوم که به تازگی عروس شده است با لحنی تمسخر آمیز میگویند حالا دیپلم دارد؟! در کل سرشان به زندگی این و آن است تا زندگی خودشان! ولی اگر سر از کارهایشان درآوردی هنر کردی!

تفاوت از زمین است به آسمان.







دوشنبه ی دوست داشتنی این هفته ام مصادف با روز تجمع حامیان ولایت در میدان انقلاب بود.‌ کلاس تارم صبحهاست نگران بودم راهها بسته باشد و نتوانم به کلاس برسم که خواهرم گفت تجمع بعدازظهر است. از وقتی بنزین گران و سهمیه بندی شده است خیابانهای تهران کمی خلوت تر است و اسنپ هم راحت تر گیر میاید. در اسنپ بودم که مریم زنگ زد. گفت سلامش را به استاد برسانم. گفتم دلم برایش تنگ شده است‌. کی شود که باز با هم همراه شویم.

پیرمرد کوچه ی نادری را چند هفته ای است نمیبینم. همیشه روی چهارپایه کوچکی پشت به دیوار کافه نادری مینشست و سیگاری دود میکرد‌. آخرین بار که دیدمش و نان داغ تعارفش کردم گفت چرا نیستین؟ گفتم دو سه جلسه ای کلاس نیامده ام. گفت دلم برایتان تنگ شده بود. لبخندی زدم. ادامه داد شماره ام را بدهم زنگ میزنی؟ یک لحظه جا خوردم. پرسیدم برای چه؟ گفت شوهر داری؟ گفتم بله. دو فرزند هم دارم. دیگر هیچ نگفت. دلم برای تنهاییش گرفت. پیرمرد را دیگر در آن کوچه روی چهارپایه ندیدم.

زنگ سوم را که زدم استاد عیسی در را باز کرد. حدس زدم دختر عمه نرسیده است. بوی عود از در نیمه باز واحد استاد می آمد.‌ وارد شدم و سلام دادم.‌ استاد سازش را آماده میکرد.‌ گفت من هم تازه رسیدم. خریدهایش روی میز آشپزخانه بود. کتری آب را روی اجاق گذاشت. نان را به دست استاد دادم و همینطور که در یخچال را باز کردم به استاد عیسی گفتم برایتان لوبیا پلوی خوشمزه ای آورده ام‌. انصافا هم خوشمزه از آب درآمده بود. شب قبلش، مهربان همسر هم بابتش کلی تشکر کرد. استاد عیسی هم تشکر کرد.

استاد به عادت همیشه پرسید تمرین چطور بود‌؟ گفتم حالا خودتون میبینید

سلام مریم را رساندم. گفت اتفاقا میخواستم بپرسم چه میکند‌. گفتم فقط یک جلسه پیش استاد جدیدش رفته است. استاد گفت از آن موقع فقط یک جلسه! گفتم دو باری توسط استادش کنسل شده است!

تصنیف " نمیدانم چه در پیمانه کردی" عارف قزوینی را زدم. همه چیز به نسبت خوب بود فقط فراموشی بعضی قسمتها که فاصله در اجرا می انداخت و دلیلش هم تمرین کم است. درس جدیدم "مرغ سحر" است. آخرین درس کتاب سوم استاد عیسی‌. باورم نمیشود سه کتاب استاد را دو ساله تمام کرده ام. استاد عیسی به زیبایی مرغ سحر را با تمام تکنیکهای اجرایی اش نواخت. در حین اجرا هم آوازش را میخواند و من غرق لذت بودم و به انگشتانش که هنرمندانه روی دسته ی ساز جابجا میشد زل زده بودم.

استاد عیسی لیست چند آلبوم در دستگاه ماهور را برایم نوشت. گفت از این به بعد اینها را بریز تو گوشی ات و مدام آوازهایش را گوش بده. کتاب ردیف ات را هم جلسه ی بعد بیاور تا با ماهور شروع کنیم.

بسیار خوشحالم از اینکه وارد ردیف میشوم و حال و هوای دیگری در موسیقی سنتی را تجربه خواهم کرد. با انرژی مضاعف از استاد عیسی خداحافظی کردم و در مسیر برگشت مجریان تجمع در میدان انقلاب مشغول نصب بلندگوها بودند.




 

 

یه روز به لطفی گفتم که آقای لطفی! می خوام سه تار و تار یاد بگیرم. البته نه اینکه بخوام نوازندگی بکنم، فقط میخوام بتونم هر چی دلم میخواد بزنم.

لطفی گفت: ماشاالله آقا! عجب همتی دارین شما! ما بعد از این همه سال نمیتونیم اونچه دلمون میخواد بزنیم.

 

هوشنگ ابتهاج

 


نامه به دستخط مسئول واحد ارزیابی عملکرد اداره امان را برای مدیر مدرسه بردم. امیر هم همراهم بود. قبل وارد شدن به اتاق مدیر صلوات میفرستاد. این اولین بار بود که میدیدم امیرعباس چقدر برایش مهم است این کارش راه بیفتد. مدیر نگاهی به نامه کرد و رو به امیر گفت میدونی تو این نامه چی نوشته؟ نوشته به خاطر مادرش که فرهنگیه با گرفتن تعهد ثبت نامش کنید. بعد ادامه داد ببین پسرم تا مهر باید خودتو نشون بدی و اگر گزارش نمره ی بد ازت دریافت کنم از مدرسه اخراجی. الانم یه تعهد میدی و ثبت نام میشی. هر دو نفس راحتی کشیدیم و از اتاق مدیر خارج شدیم. امیر خوشحال بود و من نگران از اینکه این پسر بازیگوش من از عهده ی پایه ی هفتم برمی آید یا نه؟!

امیرعباس پایه ی هفتم است. آموزش و پرورش برای پایه های هفتم و دهم آزمون ورودی در نظر میگیرد تا میزان سطح دانشی دانش آموزان را قبل از ورود به این پایه بسنجد و با آزمون دیگری که در پایان پایه برگزار میشود مقایسه کند.

آزمون در روزیکه اعلام شده بود برگزار نشد و با دو روز تاخیر هفته ی گذشته گرفته شد. امیرعباس وقتی به خانه آمد گفت یکی از دوستانش تمامی سوالات را داشته و در منزل کار کرده است‌. اینطور که دوستش به امیرعباس گفته است مادرش مدیر مدرسه است و سوالات آزمون را که دو روز قبل برگزار شده بود را در اختیار فرزندش گذاشته است تا موفق ترین دانش آموز باشد.‌ 

به راستی موفق ترین فرد را تربیت میکند؟


 

 

 

 

 

 

یلداتون مبارک



امروز هنگام ورود به مدرسه پسرک توپولی موفرفری، بازیگر فیلمهای سینمایی کودک رو دیدم که با دوستانش در مسیر مدرسه بودند

اسمش رو نمیدونم ولی تو فیلم قهرمانان کوچک بازی کرده بود. نقش پسر سروان رو داشت


+ از اتاق فرمان اشاره کردند ایشان پارسیا شکوری فرد هستند


 

 

 

 

بزن باران/ ایهام

 

 

حوالیِ تو

 

دلتنگی چگونه است

اینجا که باران می زند.

 

ابوطالب_

 

+در این هوای پاییزی  و بارانی زیبا چه ترانه ای گوش میدین؟


خسروانی و چهارمضراب دلکش را باید تحویل می دادم. نرسیدم. نمیدانم چرا این هفته اینقدر زود گذشت. خسروانی را تمرین کردم ولی نه آنطور که استاد میخواهد. ردیف ماهور چندین جمله ی کلیدی دارد که اکثر گوشه ها و قطعات به آن ختم میشوند یا اصطلاحا فرود می آیند.  تا کنون به دو جمله اش برخورد کرده ایم که یکی از آن دو در پایان قطعات درآمد، آواز، مقدمه ی داد آمده است. پایان مجلس افروز جور دیگری است که به گفته ی استاد عیسی بسیار پرکاربرد و پرتکرار هم هست‌ کمی در اجرای صحیح آن تعلل دارم دو نت چنگ و دو لاچنگ با مضراب راست و چپ روی سیم دوم.

وقتی وارد کوچه شدم و پیرمرد را نشسته روی چهارپایه اش دیدم خوشحال شدم. مثل همیشه سیگار در دست و پا روی پا انداخته بود و پشت به دیوار کافه نادری آفتاب می گرفت. سلام دادم و نان داغ تعارف کردم و مثل همیشه گفت صبحانه خورده ام. گفتم نگرانش شده بودم. گفت به خاطر اعصابم بیمارستان بستری بودم‌. خانه اش میدان شاه است و به یاد دوستان قدیمش که همگی فوت شده اند و در گذشته کافه نادری پاتوقشان بوده است آنجا می آید. پیرمرد خوشحال بود و من نیز .

وارد کلاس شدم. استاد و شاگرد قبلی به شدت مشغول نواختن بودند. کتری روی گاز آرام آرام میجوشید. چای دم کردم و منتظر ماندم. در این فاصله محمدرضا هم رسید. خیلی وقت بود ندیده بودمش. هر دو وارد اتاق آموزش شدیم. استاد عیسی گردنش را بسته بود. از هفته ی پیش اینچنین دیده بودمش. میگفت دکتر گفته است به خاطر ساز زدن است و ورزش غیر اصولی. دوست ندارم استاد را  با این وضع ببینم. 

بابت عدم آمادگیم از استاد عذرخواهی کردم گفتم اگر دانش آموزی بابت نمره ی نامطلوبش از من عذرخواهی کند کلی ذوق میکنم و برایم ارزشمند است. استاد خندید. محمدرضا هم بعد از من اعتراف کرد و عذرخواهی

درس جدیدم گوشه ی دلکش است. هفته ی بعد دو درس باید تحویل دهم. خسروانی و دلکش. چقدر این دوشنبه ها دوست داشتنی تر میشود با ردیف. چقدر من ردیف را دوست دارم.


عکس نوشت: کلاس نادری



ما قبیله بزرگی بودیم . مومن به هم . تنگ هم می نشستیم شبهای سرد ، دور آتش . یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند ، یا می رقصیدند . بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند . دردهای هم را بلد بودیم ، با هم زندگی می کردیم ، با هم می مردیم . مومن بودیم به خدایی سنگی ، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد . بعد ، آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه ، چشمهایت آمدند . کمی کنار آتش ما نشستی ، و بعد رفتی . من مومن شدم به تو ، پشت کردم به خدای قبیله . بقیه گفتند کافرم . گفتند منم دلیل قهر خداوند ، که باران نمی بارد و خشک دشتی شده زمین . که برکت از سفره قبیله رفته . مرا راندند ، تو نمیدانی ، می دانم . مرا راندند و من در سردترین زمستان خدا گم شدم در جنگلی که درخت نداشت ، خارستان بود . هی راه رفتم و زخم خوردم و خون دلم چکید روی خارها و گل داد و گلها دهانشان تیغ داشت و به هر بوسه کمی از مرا دریدند . هی تکه تکه کم شدم تمام جنگل را . هی راه رفتم ، به خورشید و ماه نگاه کردم و لبخند زدم که یادم آمد ماه و خورشید تویی . جنگل که تمام شد رسیدم به غار تو . آمدم کنار در ایستادم به تماشای تن تو ، که بودی و می رقصیدی برای مردی که دوستش داشتی و مرد من نبودم و زن تو بودی . نگاهت کردم و لبخند زدم و گریه کردم و ایمان تیغ تیزی بود که می چرخید تمام جانم را ، می درید و می خندید . هی درد دوید در رگهای تنم و به کسی نگفتم و تمام جنگل را برگشتم تا قبیله خودم . بی حرف ، رفتم وسط آتش بزرگ ، رقصیدم . رقصیدم و تمام تنم تمام شد و خاکستر شدم . خاکسترم را باد آورد انداخت کنار غار تو ، که رسم باد همین است که هر شکاری را ببرد تحویل شکارچی بدهد و آدمها نمی دانند . خاکسترم بی که تو بدانی هر روز کف پای تو را بوسید وقتی می رقصیدی . بعد یک شب که از دور نگاهت می کردم و نمی دانستی ، گفتند تمامم و باید باد مرا ببرد . گفتند شرط ایمان دوری و دوستی است . من گریه کردم ، خاکستر نمناکی شدم که اختیارش دست همه بود غیر از خودش . تو آمدی روی تنم رقص مرگ کردی ، پیش چشمم آمیختی با مردی که من نبودم ، من همانجا بودم و نگاهتان می کردم . مرد شراب تنت را نوشید و مست شد . من تمام شدم . تن دادم به نبودن . باد ، مرا آورد انداخت وسط دریای مذاب . پراکنده شدم. هر تکه از تن خاکستر شده ام را باد برد به یک گوشه دنیا، حالا همه جای جهان خاکسترهایی هستند که مومن اند به درد، و شبها ورد نام تو را آنقدر می خوانند، که همه دیوانه ها مست شوند و برقصند. من این قصه را نگفتم که خبردار شوی، نه. تو زبان خاکسترها را نمی دانی، بس که همیشه خورشید بوده ای. اصلاً نگفتم که بدانی که تو خط مرا نمی خوانی. گفتم که باد برساند به گوش آنکه کنار توست، که بداند بهشت ابدی نیست و قدر هر ثانیه دیدن تو را بداند.

بشنویم.





+ مطلب کپی شده از وبلاگ

رد پای خاکستری زمان است

سپاس از آقا حمید آبان



ادامه مطلب


See

زیاد اهل دیدن و دنبال کردن سریالهای خارجی نیستم. جز lost و got که تا فصل ششم اش دیدم هیچ سریالی را دنبال نکردم. دوستی، سریال see را پیشنهاد داد. سریال جدیدی است که فکر کنم چهار یا پنج قسمت از فصل اولش آمده است. قسمت اول را دیشب دیدم. به نظرم در جذب بیننده موفق بوده است. 

در ابتدای سریال اینچنین آمده است: به دنبال شیوعی ویروسی کشنده در قرن ۲۱ جمعیت انسانها به کمتر از ۲ میلیون نفر رسید و هر که زنده ماند کور شد و بینایی در این شرایط افسانه بود و هر که بینا میشد مرتد محسوب میشد.



در اینستا پیج دارند و برای تبلیغات مهدشان هم که شده است کلی پستهای گول زنک نشر میدهند. چند روز پیش از طریق پیجشان متوجه شدم که برای بهار و برخی بچه هایی که متولد دی ماه هستند تولد گرفته اند و عکس دسته جمعی بچه ها را با کیکی خوش سیما و به ظاهر خوشمزه منتشر کرده اند. از بهار پرسیدم کیک هم خوردین؟ گفت نه! بردن طبقه ی بالا. به ما ندادن. موضوع را از مهد پرس و جو کردم.‌ گفتند اصلا آن کیک در عکس تزیینی است و کیک نیست. کیکی که بهار میگوید را مادر یکی از بچه ها تهیه کرده بود برای کلاس بچه ی خودش! گفتم کارتان درست نبوده. میتوانستید از مادران بچه هایی که تولدشان دی ماه بود پول بگیرید و سفارش کیک‌ داشته باشید و چشم و دل بچه ها را اینگونه تشنه نگه ندارید. جوابی نداشتند!

موهای بهار را هم به قدری نامتقارن و زننده بسته بودند که زیر پست مهد کودک به این موضوع اشاره کردم. از آن روز به بعد مربی بهار موهای بهار را شانه نمیکند و حتی با من رو در رو نمیشود و وقتی بهار رفت به عادت همیشگی ظهرها موقع برگشت به خانه، جایزه ی برچسبی دختر خوب بودنش را بگیرد مربی به او برچسب نداده بود!


+  همان شب مهربان همسر با کیک کوچکی که گرفت جبران کار زشت مهد را کرد امیدوارم در ذهن بهار این رفتارها نماند


 

 

 

فروغ در زندگی شیفته ی سرعت بود: فقط برای من مساله ی سرعت مطرح بود. مثل اینکه این سرعت جوابی به خفقان و خاموشی درون من می دهد و برای من تسکینی است. وقتی با سرعت پیش می روم نمی توانم به چیزی بیندیشم و همین را دوست دارم. حس می کنم که بار مسیولیت سنگینی از روی دوشم برداشته می شود. خودم را رها می کنم  در آن جریانی که مرا با شتاب به پیش می برد و این راه طی شدن، حالت نفس تازه کردن را برای من دارد.»

 

 

در ساعت سه بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ فروغ با سرعت به سمت استودیو می رفت. فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت. می گفت: آنها پاک ترند. آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه ها گذاشت

(تشریح صحنه ی تصادف بسیار دلخراش است. 

عکسش در اینترنت هست. گاهی فکر می کنم اگر فروغ کمربند ایمنی بسته بود شاید این تصادف مرگبار نمی بود. حیف و صد حیف

و هنوز هم ما داریم در رانندگی بیشترین تلفات را می دهیم.». این بخش در متن اصلی نیست)

 

و ظهر چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۴۵ خاک پذیرنده _که اشارتی به آرامش داشت_ با آن دهان سرد مکنده_ که در هیات گور درآمده بود_ او را در خود فرو برد : آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله نزدیک می شود. زمزمه ها و اشک ها جاریست. جسد را از آمبولانس بیرون می کشند. او به لطافت شعرش در زیر طاق شال ترمه خفته است. احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج ، ساعدی، و چند تای دیگر تابوت را به دوش می گیرند. باران دوباره شروع شد و اشک ها هم. اما غریو صلوات این هر دو را بی تفاوت می کند جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل می شود و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود.

کدام قله؟ کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند؟

 

کار گورکن ها تمام شده. حالا دارند آجر و گچ توی گور می چینند. فروغ هنوز زیر طاق شال ترمه در انتظار گور است. برآمدگی دستهایش را از زیر شال می شود تشخیص داد. صدای گورکن ها بلند می شود. بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد به طرف گور. باران چند لحظه قطع می شود، آن قدر که طاق شال ترمه را از روی جسد بردارند. پس از آن برف، برفی پاک و سپید از آسمان فرو می ریزد سپیدتر از کفن او. او را که سپید پوشیده است آرام در گور می نهند. زمین را و گورش را رنگ سپید برف پوشانده است.»

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد.

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد.

 

منبع: فروغ در قلمرو شعر و زندگی

نویسنده: بهروز جلالی

 

پ.ن: برگرفته از کانال تلگرامی مهسای جان

 

 

 

+ ۲۴ بهمن سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد است. شاعره ای که به تازگی عظمتش را دریافته ام. روحش قرین آرامش. 

 



آرام نمیشوم از این درد. از این غم. از این شهادت.

از صبح که خبر شهادتش را شنیده ام مدام اشک میریزم. بی اختیار اشکهایم جاری اند. حاج قاسم را دوست داشتم. فقط حاج قاسم را.

 و یقین دارم هیچ کس به اندازه ی او مرد نبود و نخواهد بود. 

دلم می سوزد از نداشتنش. از نبودنش. انگار وقتی بود خیالمان از هزار برنامه ی خرابکارانه ای که در مرزها بی صدا خفه میشد و  نمیفهمیدیم راحت بود‌.  دلم برای فرزندان شهدای مدافع حرم کباب است که یتیم شدند. بعد از پدرانشان امیدشان به حاج قاسم بود. 

وقتی وعده ی نابودی حضور داعش را داد و وعده اش صادق بود عکسش مدتها پروفایلم بود. عده ای خندیدند. عده ای مسخره کردند. اهمیت ندادم. همانها باز خوشحالند و بر اشکهای ما میخندند. بگذار بخندند. آنقدر بخندند که دل درد بگیرند.

یقین دارم انتقام خونش را خواهند گرفت سربازان بی ادعای حاج قاسم

شهادتت مبارک سردار دوست داشتنی 


از آن دست سریالهای شبکه ی نمایش خانگی که داستان جذابش نمیگذارد منتظر قسمت بعدی اش نباشی. قسمت اولش را همان اول دیدم و بعد متوقف شدم. دیشب پنج قسمت رو پشت سر هم دیدم. چقدر دوست داشتنی اند شخصیتهای داستان‌. چقدر کاظی رو دوست دارم با آن به قول خودش زر زر هایش. چقدر نوید برایم مبهم است. چقدر دانیال جنتلمن است و چقدر گیسو مهربان است با همه. خنده های رها هم دلبر است. چشمهایش مخصوصا. دیشب یاد سریال لاست افتادم. کرگدن هم مانند آن سریال در پی اتفاقی که در اولین قسمتش شاهد هستیم پلی بک هایی به گذشته و زندگی تک تک شخصیتها دارد و داستان را به گونه ای پیش می برد که هر قسمت بخشی از حقایق داستان بازگو میشود‌. باور دارم ببینید خوشتان می آید





زنگ آخر بود و سر کلاس بچه های یازدهم تجربی بودم. عادتی که دارم موقع درس دادن نمیگذارم کسی همراه من یادداشت بردارد. چند تایی از بچه ها هستند که به خیال خودشان زرنگی میکنند و فکر میکنند معلم متوجه نمیشود‌. گفتم هیچ کس نمینویسه! بعد نمیدانم چه شد که گفتم منظورم هیچ کس نیستا! همین جمله بحثی را در کلاس به راه انداخت. بچه ها شروع کردند به سوال پرسیدن. خانم! هیچ کس خواننده ی مورد علاقه اتونه؟ گفتم من فقط اسمشو شنیدم. عمرا بتونید حدس بزنید هوادار چه کسی ام ؟! اسامی خواننده های پاپ اینوری و اونوری یک به یک از گوشه و کنار کلاس به گوش میرسید. اسامی برخی خواننده ها رو اصلا نشنیده بودم. همه رو نام بردند و مانده بودند مد نظر من چه کسی است‌. مرتب جو کلاس را متشنج میکردم و از هیاهوی آنها برای پی بردن به نام فرزاد فرخ لذت می بردم. سر آخر یکی از بچه ها نامش را گفت و کلاس به یک ارامش نسبی رسید. حال مانده بودند فرزاد فرخ کیست و چه ترانه هایی خوانده است‌. جز دو سه نفر از بچه ها کسی نمیشناخت او را‌. خوشم امده بود کمی اذیتشان کنم‌. گفتم هر کسی آشنایی داشته باشه و برای من بلیط کنسرتش را بیاورد مستمرش بیست است. همهمه ای شد. یکی گفت خانم ما بلیط کنسرت طلیسچی رو براتون میاریم‌. گفتم فقط فرزاد فرخ‌. آن هم vip.

دیگری رو به بچه ها پیشنهاد داد که بچه ها نفری ۵۰۰۰ تومان بیارین برای خانم بلیط کنسرت بخریم. گفتم عالیه. مستمر همه اتون رو بیست میدم. باورشان شده بود‌ طفلکی ها 






پاک کنید. 

گذشته ی تمام شده را.

اگر عکسی دارید که شمارا به عمق گذشته بر میگرداند.

اگر نوشته ای از رفته ها دارید.

اگر گلی خشک شده در گلدان گوشه اتاق شمارا ساعتها به رویاهای دور تمام شده میکشاند.

پاک کنید.!

گذشته ای که تورا متوقف میکند.

مانع از جریان انرژیهای جدید است.

پاک کنید انرژیهای صرف شده و تمام شده را.

راه را برای انرژیهای تازه باز کنید.

برای رویاهای تازه.

آدمهای تازه.

راه را برای زندگی تازه تر باز کنید.



+ از صبح چندین بار این متن را خواهرم در گروه خواهرانه ی واتس ارسال کرده است. برای هر کداممان هم جدا. 

چندین بار هم خوانده ام ولی حس میکنم نمیشود. شاید هم نمیخواهم که بشود!


بابا لنگ دراز عزیزم

بعضی آدم ها را نمیشود داشت

فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند 

که برای تو باشند یا تو برای آن ها.

اصلا به آخرش فکر نمی کنی

آنها برای اینند که دوستشان بداری!

آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد.



جودی ابوت



مدارس تهران یکشنبه(فردا) هم تعطیل شد و این در حالی است که هوای تهران از عصر با بادهایی که نمیدانم هواشناسی اینها را پیش بینی نکرده بود انگار، تقریبا تمیز است. ما به هوای بدتر از انچه که فکر کنید به مدرسه رفته ایم. من که نمیدانم چه خبر است ولی حس میکنم خبرهایی است!


بخشنامه ای چند روز پیش به مدرسه امان آمد مبنی بر اینکه بانک ملی وام ۵ میلیونی می دهد. دو نفر از هر مدرسه باید به اداره معرفی میشدند. اصلا شرایطش را هم نپرسیدم و اسمم را جز متقاضیان زیر بخشنامه نوشتم. امروز از مدرسه زنگ زدند و گفتند در قرعه کشی وام اسمت دراومده این اتفاق را در مدرسه ی جدید به فال نیک میگیرم.



از وقتی با صبا ظهیرالدوله رفتم و بر مزار فروغ حاضر شدم علاقه ی خاصی به دانستن زندگی این شاعر پیدا کردم. از فروغ هیچ نمیدانم‌. مهسا این کتاب را در مورد زندگی فروغ در پیجش معرفی کرده بود. از دوستانم مهسا و صبا این کتاب را خوانده اند و من به تازگی شروع به خواندنش کرده ام و هر فصل که تمام میشود مدام از خودم می پرسم یعنی واقعیت دارد؟ آن خانه ی ته شهر و آن اتفاق ! آن رفتار سرهنگ با فروغ و آن عروسی هول هولکی. هنوز در اهواز هستیم و فروغ به پرویز پیشنهاد داده که برای کمک خرج خانه خیاطی کند!


مهسا!

صبا!

کمک.






عشق.

گاه در آرشه ویولونى  مى نشیند

و در نغمه‌ی غمگینِ آن هق‌هق مى‌کند،

و گاه، زمانى که حتى نمى خواهى باورش کنى

در لبخند یک نفر جا خوش مى کند.


آنا_آخماتووا



+ سپاس از رها بابت ارسال


برادر کوچک استاد آزاد این روزها در کرواسی است و از زیبایی های این کشور مخصوصا دو شهر زاگرب و ساموبور استوری های زیبایی میگذارد. چند روز پیش در بازدید از موزه ی روابط پایان یافته عکسهای جالبی منتشر کرد. کنجکاو شدم بیشتر در مورد این موزه بدانم و دست به دامان گوگل شدم.



 

ادامه مطلب


 

 

 

 

 

 

نمانده در دلم دگر توان دوری

چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

تو ای طلوع آرزوی خفته در باد

بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

 

مگر میشود روز هنرمند بیاید و تو در خاطرم نیایی. هنر در انگشتان دستان تو جاری بود و در تک تک زخمه هایی که بر ساز میزدی نمایان. هنر را با تو آغاز کردم و تو شدی استاد نواختنم. با نوای سازت آرام میشدم و لذتی بی انتها در من جان میگرفت. با تو نواختم و لحظه به لحظه عاشق شدم. عاشق زیبایی های دنیای شعر و ترانه. عاشق ساز و آواز. عاشق تو و چشمانت و عاشق خالق همه ی این زیبایی ها. چقدر دلم میخواست بی هیچ واهمه ای و با تمام وجودم برایت مینوشتم:

" روزت مبارک استاد"

 ولی نه جراتش را داشتم و نه اجازه اش را‌. میبینی چه دنیایی شده است؟ برای احترام گذاشتن به مقام استاد هم باید تنت بلرزد و مدام مواظب باشی نکند تنگ نظری ببیند، بشنود و یا حس کند که  زبانم لال م کبرایی به پا شود. 

حتی نامت را هم نمیتوانم بر زبانم برانم. از تو سخن گفتن همانا و متهم شدن به بعضی رذایل همان که همین به شدت آزارم میدهد. حرفهای دلم را بارها و بارها زده ام و از دلتنگی هایم گفته ام. ناجوانمردانه سکوت کردی. دلگیرانه گله کردم. باز سکوت کردی. برای تو همه چیز تمام شده است و این بزرگترین فرق من و توست. اینها هیچکدام مرا دلسرد نکرده است‌. من همچنان به تو می اندیشم و همچنان تو را دوست می دارم. واقعیتش این است که تو در من ابدی شده ای. 

از تو بیخبر بودن برایم زجرآور است. به خاطرت نامم را جعل کردم و صدرا شدم تا تو را ببینم. راستی شمال هوایش چطور بود؟ هم نواز ماهری هم کنارت داشتی. بارندگیهای اخیر آن قدر هم سیل گونه نبود. آها تا یادم نرفته نگفته بودی تاری که برای فروش تبلیغش میکردی ساخته ی دست کدام هنرمند بود؟ راستش را بخواهی تارش چندان چنگی به دل نمیزد ولی چون تو می نواختی اش بها یافته بود‌.

اینها را نشد همانجا بگویم به همان دلایلی که میدانی. اینجا گفتم چون میدانم چند وقتی است مهمان خاموش لبخند ماهی.

عاشقانه های اینجا به عشق تو منتشر میشوند‌. دوست داشتی بمان و بخوان و باورشان کن. راستی تا یادم نرفته روزت مبارک استاد!

 

 

+ عنوان پست از سعدی

 


 

 

 

موسیقی: به تماشای نگاهت / آلبوم افسانه ی چشمهایت / همایون شجریان و علیرضا قربانی

 

 

فیلم:  ترافیک ستاری موقع برگشت از مدرسه در شنبه ی برفی و اعتراضی


شمیم درگذشت



بعد نوشت: یک ماه اول سال تحصیلی امسال معلمش بودم. دانش آموز یازدهم انسانی بود. معلول بود و روی ویلچر انتهای کلاس می نشست‌. فقط قادر به حرکت دادن سرش بود و گاهی سرش در هوا تلو تلو میخورد ولی بسیار حواسش جمع بود و درس را شفاهی خوب جواب می داد. برای هر یک از امتحاناتش یکی از همکاران برایش می نوشت و چندین بار شمیم جوابهایش را چک میکرد که چیزی از قلم نیفتاده باشد.‌

در دوران کودکی با ورود ویروسی به بدنش ابتدا پاهایش فلج شد و به تدریج کل بدن از حرکت ایستاد. چند هفته پیش با احساس درد شدیدی در کمر و بروز سرماخوردگی به کما رفت و شنبه درگذشت. یکی از همکاران در خصوص شمیم اینچنین نوشت:


"چهارسال شمیم میشناختم 

و همکارها خاطراتشون برای من تعریف میکردند که شمیم براشون دعا کرده و حاجتشون گرفتند 



یک روز به شمیم گفتم پس چرا منو دعا نمیکنی؟ باسادگی گفت امشب براتون دعا میکنم


هرروز منو میدید میگفت خانم حاجتتون گرفتید و اینقدر دعا میکنم تا حاجتتون بگیرید و بعداز هفت روز نیتم براورده شد 


و فهمیدم همکاران زودتر ازمن به قلب صاف شمیم پی برده بودند


یک روز منشی امتحانش در درس ادبیات بودم

یک سوال  را غلط پاسخ داد اما  صحیحش را برایش  نوشتم

درپاسخ گفت خانم میشه حرف منو بنویسید 

بهش گفتم شمیم اشتباه گفتی

یک نمره ازت کم میشه


قبول نکرد و منو وادار کرد تا جواب صحیح خط بزنم  و پاسخ خودش بنویسم. و گفت  معلمم راضی نیست


گفتم شمیم هدف یادگیریست الان یادگرفتی من بامعلمت صحبت میکنم


گفت حق دوستام ضایع میشه 

میخوام نمره  را خودم بگیرم


خیلی دختر پاکی بود 


انشاالله دعایش دراون دنیا همراه  همگی ما باشد


الهی آمین"


+ برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید.


باران که می‌بارد

زمین پر می‌شود

از عطر حضور تو

و خیالت بار دیگر

به سرم می‌زند


زیبا نیست!؟

پاییز باشد

باران بی‌امان ببارد

و تو را ببینم که

آن‌سوی خیابان

در انتظارم ایستاده‌ای


همه جا می‌توان

بوی تو را احساس کرد!

حتی خیابانی که

هرگز قدم نزده‌ایم


مهران_رمضانیان



 


مرغ سحر/ فایل آموزشی استاد عیسی

 

برخلاف هفته ی گذشته که اصلا دست به مهراز نزدم و نتونستم کلاس استاد عیسی برم این هفته خوب تمرین کردم و آخرین درس کتاب استاد عیسی تصنیف "مرغ سحر" از مرتضی نی داوود را فردا خواهم نواخت. درس پر است از تکنیک های اجرایی نظیر کمان، تک ریز، گلیساندو، ویبره و کنده کاری که لطافت قطعه و تاثیرگذاریش را بیشتر میکند. به عادت همیشگی اتمام کتابهای استاد عیسی، باید یک جعبه شیرینی بخرم و یک خسته نباشید حسابی به استاد بگویم که با تمام نواخت های خشن و ایراد دار و کاهلی ها و تنبلی های من در انجام تمرینها صبورانه تحمل و دلسوزانه راهنمایی کرد. درس فردا را که بنوازم و ایراداتش را استاد بگوید حتما برایتان ضبط خواهم کرد و مهمان زخمه های لبخند ماه خواهید بود‌. فردا آغاز ردیف است. حس خوبی دارم.

 



هفته ی اول دی ماه تهران به دلیل آلودگی هوا تعطیل شد و راهی شمال شدیم و کلاس دوشنبه را نرفتم. درسم همان آواز از دستگاه ماهور ردیف است. از شمال هم که برگشتم کمی تمرین کردم ولی باز در یکنواخت اجرا کردن قطعه مشکل دارم. قطعه ی آواز رو دوست داشتم و خیلی دلم میخواست بتوانم بی ایراد بزنم. چیزی که من تا کنون از ردیف و قطعاتش متوجه شدم این است که بیشتر به شنیده ها و نواختهای پیشینیان متکی است تا خود نت. در قسمتی از قطعه ی آواز میبینیم که چندین نت دو لاچنگ در کنار هم با تغییر در کشش نتها اجرا میشود. مثلا مضراب چپ با تاخیر روی نت مینشیند و به تدریج اجرا تندتر میشود خلاف چیزی که در کشش نت دو لاچنگ و مساوی نواختنش داشتیم. 

در قسمت دیگر علامت اشاره به نت بعد را استاد عیسی گفت کنده کاری مد نظر است و در رسم الخط ردیف علامتی برای کنده کاری چون در نظر گرفته نشده پس منظور همان است و نکته ی جالبتر اینکه چون با کسر میزان و ریتم سر و کار نداریم و پا زدن هم نداریم، کشش نتها تا حدود زیادی حسی است و این جالبترین قسمت ردیف است به نظر من‌ .


سر کوچه که میرسم چشمانم به دنبالش میگردد. تا ته کوچه را نگاه میکنم. خبری از او نیست.‌ پیرمرد تنهایی که روی چهارپایه پشت به دیوار کافه نادری مینشست و به یقین دریافتم که انتظار مرا میکشید تا برایش نان تازه ی داغ تعارف بزنم و او با خنده بگوید تازه صبحانه خورده ام. از پسر جوان مغازه دار سر کوچه سراغش را میگیرم. میگوید خیلی وقت است او را ندیده است. ناراحت شدم. ادامه داد بیمار بود و مرتب بیمارستان بستری میشد. دلم گرفت. یاد آخرین دیدار افتادم که پیشنهاد داد شماره اش را بگیرم و زنگش بزنم. پیرمرد تنها بود. هنوز چهره ی مهربانش در ذهنم هست. امیدوارم زنده باشد.

وارد کلاس که شدم شاگرد قبلی هنوز کارش تمام نشده بود. استاد عیسی جعبه شیرینی را از آشپزخانه آورد و روی میز جلویم گذاشت و گفت شیرینی اتمام کتاب اول دختر عمه اش است. پرسیدم خودش کجاست. گفت وقت فیزیوتراپی داشت زود رفت. استاد به پیش هنرجوی قبلی بازگشت و من نیز وارد آشپزخانه شدم. کلوچه ی سوغاتی شمال و پاستیل کدو حلوایی را که خودم درست کرده بودم را روی میز آشپزخانه گذاشتم. کتری قل قل میکرد. چای را داخل قوری ریختم و چای دم کردم و به دم در اتاق استاد برگشتم و همان جلوی در ایستادم. استاد به هنرجو میگفت بعضی قطعه ها را آهنگسازان با سه تار می نوازند و نت میکنند و بعد با ساز تخصصی اشان مینوازند‌ و اشاره کرد به قطعه ی خزان استاد مشکاتیان و بعد با سه تار این قطعه را نواخت و من غرق زیبایی صدایش شدم. چقدر دلم می خواهد بتوانم روزی خزان را بنوازم‌. به همان شیوایی و به همان سرعت.

نوبت من شد. به استاد گفتم که آمادگی نواختن ندارم. ایرادات درسم را پرسیدم و قرار شد این درس را  با دو درس دیگر هفته ی بعد تحویل دهم. "مقدمه ی داد" و "داد "را درس داد. چقدر این قطعات شیرین و دلنشینند.

در قطعه "مقدمه ی داد " در چندین خط نتهای دو لاچنگ با تکرار ۹ و گاهی ۱۰ بار نوشته شده است. شمردن این تعداد در حین اجرا با ان سرعت تند و تیز قطعا کار دشواری است که استاد عیسی گفت نیازی به شمردن نیست. اینها را حسی بزن


چقدر حس دارد درسهای ردیف. چقدر من عاشق ردیف شده ام.


+ دوشنبه ی دوست داشتنی که باید چند هفته پیش منتشر میشد و به تاخیر افتاد



Vip

از عصر که پست آخر فرزاد فرخ را دیده ام و در آن زمان کنسرت تهران را اعلام کرده است و به فردی که بیشترین تگ را داشته باشد ۲ بلیط vip هدیه میدهد دست به کار شده ام. تمام دوستان اینستا را تگ کردم و از همه اشان در استوری خواستم لایک و تبلیغ کنند. سنگ تمام گذاشتند. مخصوصا شاگردانم. کلی هم به فرزاد فرخ و مدیر برنامه هایش دایرکت داده اند و خاطر نشان کرده اند که خانم معلم ما برنده است

اگر پارتی بازی نکنند برنده ام


دوشنبه ی این هفته بارانی بود. زیر نم نم باران به کلاس نادری رسیدم‌. ماشین استاد عیسی دم در نبود. گفتم حتما کلاس تعطیل است و من بیخبر بوده ام‌. زنگ در را که زدم‌ استاد در را گشود و اولین نفری بودم که کلاس با من شروع میشد. دختر عمه چند دقیقه بعد من آمد و بعد هم همان آقای تازه وارد. درس این هفته ام رنگ افشاری بود‌. بسیار دلنشین و زیباست این قطعه. درس را تحویل دادم. خوب زدم. استاد عیسی گفت آفرین! معلومه خوب ارتباط گرفتی با این درس. راست میگفت. درسهایی که به دلم بنشیند را عالی تمرین میکنم. درس " در قفس" از عارف قزوینی را برایم زد. پر است از تکنیک تکیه و استاکاتو(خفه کردن) که باید با سرعت نواخته شود. به استاد عیسی گفتم میخواهم بروم انتشارات ماهور و کتابها را تهیه کنم. آدرس دقیق میخواهم. استاد گفت برو روی نقشه ی اسنپ. در نقشه ی اسنپ‌ پل چوبی را سرچ کردم .خیابان حقوقی را زوم کردم. کلمه ی مکتبخانه ی میرزا عبدالله به چشم میخورد‌. استاد گفت همینجاست. طبقه ی اولش انتشارات ماهور است و طبقه ی سوم هم یه سر برو و از مکتبخانه دیدن کن و سی دی های لطفی را هم از همان "آوای شیدا" میتوانی تهیه کنی البته اگر همچنان باشند. نام چند آلبوم معروف لطفی را هم گفت و من یادداشت کردم. قافله سالار. گریه ی بید. رمز عشق. چهارگاه و سپیده. 

باران زیبای پاییزی کمی شدت گرفته بود و نیم ساعت بعد جلوی در مکتبخانه میرزاعبدالله بودم.



ابتدا وارد موسسه ی فرهنگی هنری ماهور شدم و کتابها و سی دی هایی که استاد چند هفته پیش لیست کرده بود را خریدم.‌ مسئول آنجا پیرمردی مهربان بود که پیشنهاد داد کتاب تحلیل ردیف میرزاعبدالله، بخش دستگاه شور و متعلقاتش را که حسین مهرانی به تازگی نوشته است و کار ارزشمندی نیز هست را بخرم و من هم پذیرفتم. بعد راهی طبقه ی سوم شدم. تمام واحدهای طبقه ی دوم آن ساختمان تعطیل بود. مربوط به شرکت خاصی بود به گمانم. اولین بار بود به اینجا می آمدم. صدای پیرمردی که با تلفن بلند بلند صحبت میکرد می آمد. پله ها را به آرامی بالا می رفتم . از طبقه ی دوم به بعد کل راه پله با گل و گیاه پوشانده شده بود و طراوت خاصی به آنجا داده بود.‌ صدای مرغ عشقهایی که در قفس بودند نیز شنیده میشد.




جلوی در اتاق کوچکی رسیدم که صدای پیرمرد از آنجا می آمد. با سلام دادن من، پیرمرد تلفنش را قطع کرد و از اتاق خارج شد. پرسید چه میخواهید. گفتم برای خرید سی دی های لطفی آمده ام. گفت خیلی وقته دیگر فروش ندارند و بسته اند و رفته اند. گفتم مکتبخانه چی؟ گفت امروز بین التعطیلین است و آموزشگاه تعطیل است. گفتم میتوانم داخل شوم و مکتبخانه را ببینم. بی جواب در را باز کرد و گفت کفشهایت را در بیاور و خودش به آبدارخانه رفت و صدای آوازش سکوت آنجا را شکست و من وارد اتاق تدریس استاد لطفی شدم. سالن تاریک بود. مهتابی ها را روشن کردم. من بودم و یک دنیا هنر که در این مکان زاده شده است. به ناگاه فیلمی را که از کلاس آموزشی استاد لطفی و هنرجویانش در اینترنت دیده بودم جلوی چشمانم مجدد پخش شد. صدای ساز استاد که جمله به جمله میزد و هنرجویان تکرار میکردند در فضا به گوش میرسید. مدتی مات و مبهوت به در و دیوار آنجا نگاه میکردم و آه حسرت میکشیدم که چرا زودتر از این نشده بود بیایم و استاد را از نزدیک ببینم. همیشه ی خدا دیر میرسم و فقط افسوسش بر دلم میماند. 


به انتهای سالن رفتم و  وارد دو اتاق انتهای سالن شدم. اتاق دست راستی کتابخانه ای داشت و اتاق دست چپ صندلی شاگرد و استادی. محیطی کاملا آرام و دوست داشتنی و سبز. تصور اینکه روزهای هفته این مکان پر میشود از سر و صدای هنرجویان پیر و جوانی که سازهایی چون تار و سه تار و کمانچه آموزش میبینند، وجودم را پر از نشاط میکند. حضور بی برنامه و ناگهانی ام در اینجا اتفاق خجسته ای بود که تا سالها فراموشش نخواهم کرد. 

موقع خداحافظی پیرمرد گفت فقط مواظب باش عکسها دست سواستفاده کننده ها نیفتد! گفتم چشم. استاد عیسی را میشناخت. میدانست زمانی استاد عیسی شاگردی لطفی را کرده است. گفت سلامش برسان و سپس وارد کارگاه کوچک ساز سازی خودش شد و نغمه کنان رفت به سراغ سه تارهایی که باید کاسه اشان را تراش میداد.


+ دوشنبه های دوست داشتنی ❤






نت

 

رنگ ابوعطا ساخته ی خود استاد عیسی را که درس گرفتم دو قسمتش مورد تاکید استاد بود. یکی تک به چهارها که با کنده کاری است و دیگری ریزهای پی در پی در گوشه ی حجاز در انتهای قطعه. هفته گذشته نصف درس را تحویل دادم و این هفته کل درس را آماده کرده بودم. همزمان با هنرجوی آقایی که ساعت کلاسش با من یکی است به در خانه ی استاد رسیدم. این دومین هفته ای است که او را  میبینم. گویا از شاگردان جدید استاد است. هفته ی گذشته سازم را او تا طبقه ی سوم بالا آورد و این هفته نان بربری داغ را به دستش دادم و با هم وارد کلاس شدیم. از او اجازه خواستم تا من درسم را زودتر تحویل دهم و او نیز قبول کرد. استاد عیسی گفت این هفته سرحال نیستی انگار؟! 

راست میگفت. از هفته ی پیش که از کلاس خارج شدم حال درونی ام خوب نبود. به قدری آن روز دگرگون بودم که نای برگشتن به خانه را نداشتم و نیم ساعت تمام جلوی کافه نادری در سکوت نشستم. با مریم و صبا تلفنی حرف زدم تا شاید آرام شوم ولی باید بیخیال میشدم تا آرام شوم. هفته را به تمرین رنگ ابوعطا گذراندم و به محضر استاد رسیدم. استاد همانطور که روبروی من چای اش را در لیوان شیشه ای بی دسته ی همیشگی اش می نوشید از وضعیت تمرینم پرسید. سری تکان دادم و شروع کردم به نواختن. دو باری گیر داشتم ولی تا آخر قطعه را بدون نگاه کردن به نت رفتم. اجرا که تمام شد استاد گفت آفرین. خوب زدی. شایسته ی تقدیری

همین دو جمله تمام ناراحتی های هفته ی گذشته را با خود برد و لبخندی بر لبانم نقش بست. درس جدیدم، رنگ افشاری از اکبر محسنی است. بسیار زیبا و دلنشین است و تکنیک ریز همراه با ویبره در آن وجود دارد. میزان ۶/۸ است و من به تازگی در یافته ام که عاشق شش هشت هستم و در پا زدنش هم مهارت کافی را یافته ام.  در "افشاری دو" با نت متغیر" ر "مواجهه هستیم. بعضی جاها کرن است و برخی جاها بکار. در "دشتی" هم اینچنین بود ولی فرق این دو در این است که در دشتی نت شاهد و متغیر "ر" است ولی در افشاری نت متغیر، نت بعد شاهد است. مثلا در "افشاری دو" شاهد "دو " است و متغیر "ر"

بعد از اتمام آموزش، دختر عمه ی استاد گفت برایت چای ریخته ام و با او وارد آشپزخانه شدیم. درد دلش باز شد. مدتی برایم حرف زد و در آخر پیشنهاد داد هفته ی آینده زودتر بیایم تا با استاد صبحانه بخوریم. قبول نکردم‌. نمیدانم چرا.


+ دوشنبه های دوست داشتنی❤


وقتی فهمیدم نامش هم نام ساز قبلی ام است ناخودآگاه توجهم به سمتش جلب شد. همراز دانش آموز پایه ی دهم است. دختری با تیپ پسرانه. مدل موهایش همان روز اول برایم سوال بود که چرا اینگونه موهایش را تیغ انداخته است؟ ردیف اول سمت در کلاس مینشیند و بسیار حواس جمع درس گوش میدهد. همان شش دانگ بودنش هم بیشتر مرا شیفته اش کرد. همراز از ان دست دانش اموزانی است که نه تنها خودش حواس جمع است و درس گوش می دهد بلکه سوالات همکلاسیانش را در خصوص درس حین تدریس من جواب میدهد. بسیار اتفاق افتاده است که دانش اموزی سوالی مطرح می کند و من متوجه ی گیر کار نمیشوم و از او میخواهم سوالش را تکرار کند و در این فاصله دانش آموز دیگر با اشاره ای کوتاه مشکل دوستش را رفع می کند انگار می داند گیر کار کجاست. همراز از آن دست بچه هاست. بودنش در کلاس را دوست دارم و با نگاه کردن به چشمان مشتاقش انرژی میگیرم. همراز چند روزی بود که حالش خوش نبود. مدام به فکر میرفت و به گوشه ای خیره می شد. می فهمیدم از چیزی ناراحت است ولی نمیدانستم از چه! زنگ تفریح صدایش کردم و از او دلیل ناراحتیش را پرسیدم. ابتدا طفره میرفت که چیزی نیست ولی بعد به موهایش اشاره کرد و گفت م سر این موضوع دعوا دارم. مادرش دبیر فیزیک است و بسیار حساس روی درس و رفتار همراز. مادر مخالف تیغ زدن موهای دختر است و سر این جریان با هم به مشکل برخورده اند. نمیدانستم چه باید میگفتم. همراز در سن و سالی است که علایقش برایش اهمیت دارد و دوست دارد به هر طریقی به آنها جامه ی عمل بپوشاند و این وسط هم خانواده هم به حق به زعم من ساز خود را میزند.

عکسهای همراز را در اینستایش میدیدم. موهای پسرانه. تیپ پسرانه و بدون حجاب در یک مکان عمومی با همکلاسی هایش!



نمیخواهم قضاوت کنم و مدام به خودم تلنگر میزنم شاید راست میگویند!!

بار اول نیست. چندین بار برایم اتفاق افتاده که بخواهم پولی را خورد کنم و به چندین مغازه رفته ام و گفته اند نداریم. همین چند ماه پیش نیاز به پول خورد داشتم. پولم ۱۰ هزار تومانی بود( نخندید) به چندین سوپری که سر و کارشان با همین پول خوردهاست مراجعه کردم و هیچ یک همکاری نکردند. آخر سر گفتم یک آدامس موزی بدین و ۱۰ تومان را دادم و ناباورانه بقیه اش را بهم برگردانند.

امروز پیرمردی سر چهار راه با عصا ایستاده بود و دست بلند کرد تا مسیرمستقیمی را برسانمش. ایستادم و سوار شد و همان ابتدا گفت پول ندارم. گفتم من پول نخواستم. پیرمرد چهره اش مهربان بود و در گوشش سمعک داشت و خمیده راه میرفت. چشمهایش غم خاصی داشت. به ظاهرش نمیخورد گدا باشد. سر کوچه ی خانه امان که رسیدم پیاده اش کردم. گفت برای رسیدن به خانه ام هم پول ندارم. کمکم کن. در کیفم هیچوقت پول نقد پیدا نمیشود. اگر هم باشد عسل و بصل(بهار و امیرعباس) کش میروند. گفتم صبر کن از میوه فروش سر کوچه کمک بگیرم. رفتم و به میوه فروش گفتم از کارت من ۱۰ تومان بکشید و نقد به این پیرمرد بدین! دیگر میتوانید حدس بزنید چی گفت

نگاه های پیرمرد به سوی من بود. می دانستم کمی پایین تر سوپر مارکت هم هست و باز می دانستم هیچ کدامشان حاضر نخواهند شد این کمک را در حق من و پیرمرد انجام دهند. سری تکان دادم و به پیرمرد گفتم شرمنده ام. نشد کمکت کنم. گفتم بروید و خدا کند کسی پیدا شود که شما را به منزل برساند بی هیچ چشمداشتی!


+ چقدر بد شده ایم!





تو بیا تا دور تو گردم




من عاشق چشمت شدم. شاید کمی هم بیشتر.



+ زنده یاد افشین یداللهی


درخواست اسنپ مرا که برای کلاس نادری قبول کرد هنوز به لوکیشن مبدا نرسیده بودم و به این خاطر زنگ زدم تا ببینم چقدر زمان می برد تا به مبدا انتخابی من برسد. حرف زدنش غیرمعمول بود. چندان متوجه ی حرفهایش نشدم. چندین بار تکرار کرد و در بین حرفهایش مدام میگفت پیام میدم. گوشی رو که قطع کردم پیامکش رسید نوشته بود راننده ی ناشنوا هستم و تا لحظاتی دیگر به لوکیشن شما میرسم. وقتی دیدمش لبخندی زد. لبخندش دلنشین و نگاهش مهربان بود. همیشه که نباید کلام حرف اول را بزند.


هادی از قدیمی ترین دوستان بلاگستان است. هر چند که دیگر وب نویسی نمیکند ولی اگر دست به قلم شود غوغا می کند. مهندس است و اهل کرمان‌. قاری قرآن است و معلم قرآن. از آن دست دوستانی که با هر بار مصاحبت با او کلی مطلب یاد میگیری و به قول خودشان مستفیض میشوی
بسیار مهربان است و شوخ طبع. خونگرم و مهمان نواز. فروتن و متواضع. اینها را گفتم که بگویم هادی به جرگه ی متاهلین پیوست و بسیار برایش خوشحالم و از صمیم قلب برایش عاقبت بخیری آرزومندم. عروس خانم را دیده ام البته عکسش را. چقدر بابت دختری که برایش پسندیده بودم با هم گفتگو کردیم. با مهربان همسر سه تایی خواستگاری رفتیم ولی نپسندید که نپسندید. آخر خودش دست به کار شد و مبارکش باشد ان شاالله. عروسی هادی دعوتیم. چه شود

 

 

 

 

 

 

نمانده در دلم دگر توان دوری

چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

تو ای طلوع آرزوی خفته در باد

بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

 

مگر میشود روز هنرمند بیاید و تو در خاطرم نیایی.

 

 

ادامه مطلب





ای الهه ی ناز.


 


آسمان هم زمین میخورد/ چارتار

 

من هر چه ام با تو زیباترم

بر عاشقت آفرینی بگو.


ظ

 

 

چند سال پیش بود که عکسهای دوستم صبا را از آرامگاه ظهیرالدوله در پیج اینستایش دیدم. عکسهایی به غایت زیبا از نهایت تاریخ موسیقی و شعر و ادب پارسی. آن روزها آرزو داشتم بتوانم یک بار هم شده بر مزار بزرگانی حاضر شوم که بارها و بارها شعرهایشان را خوانده ام و ترانه هایشان را زیر لب زمزمه کرده ام. پنجشنبه ۲۵ مهر ماه، روز تحقق آرزویم بود. زیبایی این اتفاق همراه شدن با صبایی بود که عاشق است و اهل دل. گفته بود پنجشنبه صبحها ۱۰ تا ۱۲ مختص خانمهاست و قرارمان شد ورودی متروی تجریش. ابتدای خیابان دربند تاکسی گرفتیم و حدود ساعت یک ربع به ۱۱ صبح جلوی در بهشت بودیم. خوشحالی ام را فقط صبا میفهمید. باور نمیکردم انتظار به پایان رسیده باشد. فاتحه ای برای تمام خفتگان در خاک آرامگاه خواندیم و مهربانانه از در طوسی رنگ قدیمی که بالای آن نوشته شده بود آرامگاه صفا ظهیرالدوله وارد فضای آرامگاه شدیم. 

 

ادامه مطلب را ببینید

 

ادامه مطلب


دوست پدر سالهای پیش یک جفت کتانی آدیداس اصل از سوئد برای امیرعباس پست کرده بود. به پای امیرعباس کوچک شد و این کتانی سفید خوشگل ماند برای بهاری که آن زمان دنیا نیامده بود. دیروز بهار برای اولین بار این کتانی را پوشید. بسیار خوشگل شده بود. از قضا دیروز اردوی سرزمین عجایب هم داشتند. ظهر که رفتم بهار را از مهد بگیرم مربی اش میگفت بهار موقع برگشت از اردو بندهای کتانی اش رو به هم گره زده بود، آن هم گره ی کور و تا مدتها مشغول بازکردن گره ها بودیم


در این بیست و چند سال معلمی ام دو بار مورد بی حرمتی و غضب و کینه ی مسئولین آ.پ واقع شده ام. یک بار سال ۹۰ که انتقال موقتم به تهران قرار بود دائمی شود و رئیس وقت اداره مجبورم کرد یک ماه و نیم سوم ابتدایی درس بدهم که هیچگاه حلالش نخواهم کرد و بار دوم همین امروز بود

ادامه مطلب


 


+ باران نیکراه

یعنی عاشقشما دکترا فیزیک هسته ای داره گوینده و مجری


سر کلاس ۱۲ تجربی بودم و مشغول درس دادن که معاون وارد کلاس شد و از من اجازه خواست چند دقیقه زمان کلاس را به او اختصاص دهم تا با دیدن ناخن بچه ها نمره ی انضباط بچه ها را بدهد! دانش آموزان غافلگیر شدند و هیچ راه فراری نداشتند. برخی علاوه بر ناخن بلند داشتن، لاک جیغ هم زده بودند‌.

معاون ردیف کنار دیوار را چک کرد. در این بین زهرا از دانش آموزان خوب کلاس برای اینکه معاون گیر به ناخنهای بلندش ندهد با ایما و اشاره از من اجازه خواست تا از کلاس خارج شود. صلاح ندیدم و سرم را آرام به نشانه ی نه بالا بردم. زهرا سریع از ردیف وسط خود را به ردیف کنار دیوار رساند و در نیمکت اول کنار دوستش نشست و گرم مطالعه شد دل در دلم نبود. اگر معاون میفهمید قطعا برای من بد میشد. من هم مانند زهرا عمل کردم و خودکار به دست سرم را با کتاب ریاضی ام گرم کردم که وانمود کنم متوجه ی تغییرمکان زهرا نشده ام

خوشبختانه بخیر گذشت و زهرا بسیار تشکر کرد و قول داد دعایم کند

+ امان از دانش آموزان امروزی


پدر و مادرم  چند روزی است به سفر رفته اند و در هنگام بدرقه ی امیرعباس برای سفر مشهد در کنارمان نبودند. مادرم ناراحت بود که چرا سفر خودشان را چند روز عقب نینداخته بودند و پدرم شب قبل تماس گرفت و با امیر خداحافظی کرد و از امیر شماره ی کارتش را خواست تا توشه ی سفرش را برایش کارت به کارت کند. 

اینجور مواقع ناخودآگاه یاد پیرمرد و تمام نفهمی هایش می افتم!


از طرح" دوشنبه سوری"های همراه اول در وب نیلو مطلع شدم. طرحی که مدتیه در آخرین دوشنبه هر ماه اجرا میشود و با شماره گیری کدی خاص به شما اینترنت رایگان یک روزه تا سقف ۱۰۰ گیگ هدیه میدهد. در اولین گام برای من ۱۰ گیگ اینترنت یه روزه هدیه داد و چه چیزی بهتر از دانلود ۴ قسمت از سریال مانکن

اصلا مگه میشه عشق و عاشقی در سریالی موج بزنه و من بی تفاوت باشم و نبینمش. هر ۴ قسمت را هم پشت سر هم دیدم. اصلا از بازی بهار(خواهر کاوه) خوشم نیامد. از کاوه هم همینطور. مصنوعی و خشک بازی کرده بودند. از مادر و ناپدری همتا که نگو بقیه به نسبت خوب بودند ولی اخگر (فروتن) را بسیار دوست داشتم. با ابهت و مرموز. با آن نگاه های گیرایش و آن لحن صدای جادوییش. با اینکه مخالف بازیگری خواننده ها هستم ولی فرزاد فرزین در نقش بهرام توانسته بود با ادای جالب دیالوگهایش خنده ای بر لب بنشاند.

و عشق خفته اگر سر باز کند چه ها خواهد کرد. 


 

 

 

مانکن/ فرزاد فرزین



کتب

همچنان در درس پس دادن هایم یک نت و در حالت وخیم تر، یک میزان شامل چند نت را جا میگذارم و بعد از اتمام قطعه متوجه میشوم که سودی ندارد و چقدر آن لحظه به این حافظه ی داغانم تاسف میخورم‌. میدانم تمرین بسیار و پی در پی این مشکل را رفع میکند ولی متاسفانه با شروع مدارس و ماموریتهای پی در پی مهربان همسر و مسئولیت خانه و بچه ها وقتی که ناب باشد و حال خوب هم در پی اش، کم برایم پیش آمده است. با این حال آهسته و نرم نرمک قدم برمیدارم باشد که رستگار شوم

شمارش مع برای اتمام کتاب سوم استاد عیسی آغاز شده است. برنامه ی آتی کلاسم شروع ردیف است‌. خوشحالم که وارد این مرحله میشوم. هر چند که سالهای دور زمانی که سه تار میزدم دستگاه شور ردیف را تمام کرده بودم ولی با این حال برایم ورود به این مرحله در حال حاضر تازگی دارد. این هفته استاد عیسی لیست کتبی که باید تهیه کنم را برایم نوشت. همگی کتابها از انتشارات ماهور بودند و منتظر فرصتی ام که بتوانم سری به ماهور بزنم و کتابها را بخرم.


برادر کوچک استاد آزاد این روزها در کرواسی است و از زیبایی های این کشور مخصوصا دو شهر زاگرب و ساموبور استوری های زیبایی میگذارد. چند روز پیش در بازدید از موزه ی روابط پایان یافته عکسهای جالبی منتشر کرد. کنجکاو شدم بیشتر در مورد این موزه بدانم و دست به دامان گوگل شدم.



 موزه‌ روابط پایان یافته در شهر زاگرب کرواسی واقع شده است. این نمایشگاه خلاقانه، یک ویژگی خاص دارد و آن هم این است که داستان‌های غم‌انگیزی از روابط عاشقانه‌ی مردم دنیا را به نمایش می‌گذارد.

اولینکا ویشتیسا (Olinka Vitica)، یک تهیه‌کننده‌ی سینما و دراژن گروبیشیچ (Draen Grubiić)، یک مجسمه‌ساز، پس از پایان رابطه‌ی چهارساله‌ی خود  ایده ی این موزه را مطرح کردند. این موزه از سال ۲۰۱۱ دارای مکان ثابتی شده است و تا قبل از آن به صورت سیار در کشورها و شهرهای مختلف حضور داشته است و زوجهایی از نقاط جهان پس از جدایی بخشی از خاطرات مشترکشان را که یادآور عشق و گاها تنفرشان است به این موزه هدیه کرده اند. نه تنها جدایی زوج ها بلکه هر گونه رابطه ای که با مرگ حتی به پایان رسیده است نیز مد نظر بوده است. از جالب ترینهای این موزه لباس عروسی است که بعد از جدایی به نمایش گذاشته شده است و تبری که فرد بعد از جدایی تمام وسایل خانه اش را با آن نابود کرده است. عروسکهای تدی بر که روزهای ولنتاین هدیه داده شده اند بخشی از به نمایش گذاشته شده هاست و درب اتاق کودکی که پس از فوتش خانواده اش به این موزه سپرده اند‌. دری که  همه ی سطحش پر است از نوشته و نقاشی. گوشی موبایلی که آخرین مکالمه ها در آن شنیده شده و چتر خلبانی که سقوط کرده و معشوقه اش آن را در این موزه به یادگار گذاشته است.

+ اهدایی شما احیانا؟

نظرات رو ناشناس ارسال کنید.


 


بیت آخر/ محسن یگانه

 

این ترانه ی محسن تا مدتها آهنگ وب بلاگفام بود‌ . یادش بخیر باستاره ها.


خودت را در من جا بگذار


حدس می‌ زنم


که خواهی گریخت


التماس نمی‌کنم


از پی‌ات نمی‌دوم


اما صدایت را در من جا بگذار.


 


می‌دانم که از من دل می‌کنی


               راهت را نمی‌بندم


اما عطر موهایت را در من جا بگذار.


 


می‌دانم که از من جدا خواهی شد


               خیلی ویران نمی‌شوم


                              از پا نمی‌افتم


اما رنگت را در من جا بگذار.


 


احساس می‌کنم


تباه خواهی شد


             و من خیلی غمگین می‌شوم


             اما گرمایت را در من جا بگذار.


 


فرقش را با حالا می‌دانم


که فراموشم خواهی کرد


و من اقیانوسی خواهم شد


                              سیاه و غم‌انگیز


اما طعم بودنت را در من جا بگذار.


 


هر طور شده خواهی رفت


                 و من حق ندارم که تو را نگه دارم


اما خودت را در من جا بگذار.


 


                     عزیز نسین»



+ یده شده از وب غزل





حس خوبش تقدیم به لبخند ماهی ها


 


انرژی مثبته این چند ثانیه

باران نیکراه


 

 


 

 

قطعهٔ سرود ایران جوان یا وطنم که نخستین سرود ملی ایران نامیده شده قطعه‌ای موسیقی بدون کلام با نام سلام شاه بوده‌است که توسط موسیو لومر فرانسوی (موسیقیدان نظامی اعزامی به ایران در دورهٔ قاجار) (۱۲۵۲ ه‍.خ) ساخته شده‌است.

 

ناصرالدین شاه قاجار پیش از نخستین سفرش به اروپا در سال ۱۲۵۲ه‌.ش دستور ساخت مارشی را به آلفرد لومر استاد فرانسوی موسیقی دارالفنون می‌دهد که در دیدارهای رسمی شاه در کنار سرودهای ملی دیگر کشورها نواخته شود. این مارش بی‌کلام سلام شاه» نامیده شد و در مراسم‌های رسمی به جای سرود ملی ایران به کار رفت و به همین دلیل اروپاییان از آن به عنوان سرود ملی ایران یاد کرده‌اند.

این آهنگ در دورهٔ مظفرالدین شاه قاجار بر روی صفحه ضبط شد و وقتی شاه برای سلام رسمی به تخت مرمر می‌آمد و بر تخت می‌نشست دستهٔ موزیک این آهنگ را اجرا می‌کرد و این کار تا دورهٔ محمدعلی شاه قاجار معمول بود. بر روی برچسب صفحهٔ گرامافون این سرود عنوان سلام شاه با سلامتی، ارکس شاهی به‌فرمان مسیو لمر ژنرال» درج شده است.

 

در ۱۳۸۴ ه‍.خ بیژن ترقی بر روی اجرای جدید این قطعه که توسط سیاوش بیضایی ساخته شده بود، شعری سرود و این کار برای اولین بار توسط ارکستر ملل به رهبری پیمان سلطانی در تالار وحدت اجرا شد که خوانندهٔ آن سالار عقیلی بود.




"گلرخ" سالار عقیلی سالهاست آهنگ پیشواز گوشی ام است. 

استاد آزاد میرزاپور عزیز به زیبایی تار این قطعه را نواخته است. گوش بدهید و لذت ببرید در این هوای گرفته ی اول آذر ماه




جاری خانم جان پیامک زدند که برای عروس خانمی دارند پول جهاز جمع میکنند و نیاز به مساعدت دارند و اجر ما را به خانم فاطمه زهرا سپردند. دمش گرم. تو این کارهای خداپسندانه همیشه پیشروست ولی یه جو شعور نداشت که برای فوت پدربزرگم یک پیامک خشک و خالی تسلیت بفرستد. یک جو نمیفهمد که عید باستانی را تبریک بگوید و یا حتی یک احوالپرسی ساده کند.

+ جاری بدجنس هم خودتونید


فردا کلاس تار دارم ولی فقط یک بار مهراز را در آغوش گرفتم و درس آواز از دستگاه ماهور ردیف را نواختم آن هم بسیار بد و پر ایراد. جریان بلیطهای vip فرزاد فرخ که پیش آمد تمام تلاشم شد برنده شدن در این مسابقه. تمام فالورهایم را تگ کردم تا حامی ام باشند برای رسیدن به آرزوی دیرینه ام. حتی استاد عیسی را. دیشب برای استاد عیسی تبریک شب یلدا فرستادم و گفتم درسم را نزده ام و قول دادم جبران کنم. گفتم درگیر جمع آوری لایک برای برنده شدن بلیطهای فرزاد فرخ هستم. استاد نوشت ان شاالله میبرید


این روزها اگر سری به پیج اینستای وزیر آموزش و پرورش بزنید و کامنتهای معلمان را زیر تک تک پستهایش ببینید دستتان می آید که این وزارتخانه با کارمندانش چگونه تا میکند. آذر امسال ۲۲ سال و سه ماه سابقه ام پر شد و چون سابقه ی خدمت در مناطق کمتر توسعه یافته را داشتم یک سال و نه ماه تعجیل در رتبه و طبقه شامل حالم شد و در آذر ماه ۹۸ رتبه ی عالی(آخرین رتبه دریافتی) و طبقه ۱۲ (به خاطر مدرک)را گرفتم و طی حکم جدیدم افزایش ۵۰۰ تومانی حقوق در پی آن داشتم. با اجرای طرح رتبه بندی در بهمن ماه که سالها پیش حرفش بود و اجرا نشده بود متاسفانه در حکم جدیدم رتبه و طبقه ام را پس گرفتند و به رتبه ی خبره و طبقه ی ۱۱ برگشتم و طی آن افزایش حقوق هم حذف شد. با اعتراض گسترده ی معلمینی که وضعیتشان شبیه من بود طی ده روز پیش با تصمیم عجولانه از سوی وزارت برای احراز رتبه ای که حقمان بود باید آزمونی اینترنتی ۴۰ سوالی طی زمان ۴۰ دقیقه می دادیم از ۸ منبع که حدود ۵۰۰ صفحه بود. اطلاع رسانی به قدری ضعیف بود که حتی مدیر و برخی از مسئولین اداره از این آزمون بی اطلاع بودند. مراحل ثبت نام آزمون هم اینترنتی بود و باید پنل ثبت نام برایم باز می شد که متاسفانه یادشان رفته بود باز کنند با پیگیری بسیار در اداره بالاخره امکان ثبت نام برایم مهیا شد و نمرات سه دوره ارزشیابی گذشته به عنوان امتیاز اولیه بارگذاری شد. حال باید مدیر مدرسه امان در پنل مدرسه ثبت نام مرا تایید میکرد. مدیرجان هم ناوارد بود و با پرس و جو از مسئولین کارگزینی بالاخره موفق شد و من ثبت نام شدم. زمان آزمون چهارشنبه ۳۰ بهمن از ساعت ۳ تا ۴ عصر بود. سر زمان مقرر وارد سایت ضمن خدمت شدم و شروع کردم به جواب دادن به سوالاتی که بعضی هایش اصلا در جزوات و محتواهای عنوان شده نبود. سه صفحه را که جواب دادم یک دفعه صفحه سفید شد و پیام پوزش مبنی بر اختلال در سیستم برایم ظاهر شد. تمام جوابهایم پرید و امکان بازگشت به صفحه ی آزمون برایم میسر نشد و با کمال وقاحت نمره ی صفر را برایم منظور کردند و برایم نوشتند شما مشمول رتبه نمیشوید! 

خیلی تاسف خوردم نه بابت اینکه این وضع برای آزمون من( نه فقط من) پیش آمد بلکه به خاطر سیستم بیماری که من در آن بهترین سالهای عمرم را گذاشته ام و برای گرفتن حقم از من آزمون صلاحیت میگیرند!


+ معلمان بسیاری این روزها عصبانی اند درکشان کنید



امروز ذکر خیرت بود‌. توی دفتر و پیش جمعی از همکارام. حرف عشق که میاد وسط محاله ازت یاد نکنم. همیشه از اول اولش میگم. از همان دوشنبه های دوست داشتنی دانشجویی. از نوای مسحور کننده ی سازت. از شیفتگیم. دلدادگیم. از دوران هیاهوی خواستنها. از حسرت ها و ای کاش ها و روزهای فراق. راستی امروز نوای سازت را هم شنیدیم با همکارانم در دفتر مدرسه. چقدر دلم پر کشید و بودنت را خواست. فکر نمیکنی بیرحم شده ای؟!

+ پاییزان
+ عنوان از سلمان ساوجی



دلبر/ فرزاد فرخ

 
 
دو جلسه ای است کلاس تار نرفته ام. یک هفته بهار بیمار بود ‌و یک هفته هم سردرد امانم نمیداد. چقدر برای استاد عیسی و خیابان جمهوری و کلاس نادری دلم تنگ است. جلسه ی آخری که در خدمت استاد عیسی بودم قطعه ی "در قفس" استاد صبا را تحویل دادم. وای که چقدر بی دقت این قطعه را تمرین کرده بودم‌. در این درس، نت سی، بمل بود و تکیه اش باید به " بمل کرن" اشاره میکرد.‌. معنایش را متوجه نشده بودم و ضرب تکیه هایم به محل اصلی برخورد نداشت. بمل کرن یعنی از نتی که قرار است تکیه به آن زده شود سه ربع پرده عقب بیاییم یا از نت اصلی که علامت تکیه(علامتش دایره است)  زیرش گذاشته شده است ربع پرده باید جلو برویم. با این حساب اگر زیر نت سی بمل نشان تکیه و علامت "بمل کرن" وجود داشت باید روی نت سی کرن تکیه زده شود. به همین سادگی
 دو نت از قطعه را هم اشتباه دیده بودم و کلا قطعه ی دلخواه خود را نواخته بودم 
درس جدیدم تصنیف " نمیدانم چه در پیمانه کردی" در" افشاری سل" از عارف قزوینی است. کسر میزان، شش هشت است و پر است از تکریز و ریز و دولاچنگ طوریکه از تکریزهای پی در پی کلافه میشوم. استاد عیسی میگفت در خصوص تصنیفها چندان وابسته به نت نباش و سعی کن اجراهای مختلف را گوش کنی و در نواختن با شعر و صدا بیشتر همراه شوی. 
آن روز کمی دیرتر از دوشنبه های دیگر به کلاس رسیدم. همزمان با هنرجوی سرباز استاد عیسی. هر دو که وارد کلاس شدیم هنرجوی قبلی، نزد استاد مشغول نواختن بود.‌ نان بربری داغ را روی میز آشپزخانه و ظرف کوچک فسنجان را هم داخل یخچال گذاشتم و وارد هال شدم و روی مبل نشستم‌. صدای ساز استاد که درس جدید به شاگرد می داد می آمد. دست به دوربین شدم و قطعه ای کوتاه فیلم گرفتم.‌ سرباز پارچ آبی را پر کرد و به گلدانهای کنار پنجره آب داد و بعد آمد و روی مبل کناری نشست و سه تارش را بدست گرفت ‌و شروع کرد به نواختن درسی از کتاب ردیف. فرصتی پیش آمد تا گفتگوی کوتاهی با او داشته باشم. میگفت سه سال است شاگرد استاد است و یک سال است که ردیف را شروع کرده است. دانشجوی دکترا بوده و درسش را رها کرده و قرار است پس از سربازی با همسرش به خارج از کشور مهاجرت کنند. خانواده ی پدری هنرمندی دارد و همسرش نیز قانون می نوازد. مسافر مشهد و زائر امام رضابود و به این دلیل صبح کلاس آمده بود تا به پرواز برسد. از من اجازه خواست زودتر از من درسش را تحویل دهد. عادت همه ی هنرجویان استاد ضبط جلسات کلاس است‌. گوشی سرباز مشکل ضبط پیدا کرد و من همیشه حاضر در صحنه درسش را برایش ضبط کردم و در واتس ارسال کردم.
 
+ دوشنبه های دوست داشتنی⚘
فیلم‌نوشت: بخش کوتاهی از کلاس استادعیسی
 

 تمام شد دوستی ده سال امان!
 ماه رمضان آن سالها در خصوص ربنای استاد شجریان که به تازگی پخشش از صدا و سیما ممنوع شده بود پستی منتشر کردم. آمد و کامنت گذاشت. از استاد تا میتوانست انتقاد کرد. دعوایمان شد. بدجور به هم تاختیم. در همان کامنتدونی بلاگفا. نظرات موافق و مخالف بسیار بود.‌ تا مدتها ذهنم بابت حرفهایی که زده بود متشنج بود. تحلیلگر ی بود و سر جریانات مختلف دو قطب مخالف بودیم و هیچوقت همسو نشدیم. تصمیم گرفتیم اصلا بحث ی با هم نداشته باشیم. دوست شدیم. از همه چیز حرف میزدیم الا ت.‌ مشاور و راهنمای خوبی برایم بود. وقتهای بسیاری که حالم خوب نبود درد دل کردن با او آرامم میکرد. عادت کرده بودیم به هم و هر روز از حال هم خبر داشتیم. با هم صادق بودیم. هیچ دروغی نگفتم و هیچ دروغی نشنیدم. همه چیز خوب بود تا اینکه داستانی را تعریف کرد. باور کردم.‌ بعد از چند روز گفت دروغ گفتم تا واکنش تو را ببینم. بابت همین یک جمله چند روز توضیح داد تا نیتش را که برایم همچنان سوال است مشخص شود. این بار دیگر باور نمیکردم و در اوج محبت و دوست داشتنم با او خداحافظی کردم. گاهی اوقات گرفتن برخی تصمیمها در زندگی سخت است ولی چاره ی دیگری نیست.



بدترین حس دنیا چیست؟ 
شاید بگویید تنهایی.  
دلتنگی.

  و. 
اما بدترین حس دنیا "دل زدگی" ست.

دل زدگی، بعد از یک خواستن عمیق می آید.
 کاری را، چیزی را، کسی را با تمام وجود خواستن.
دل زدگی یعنی کاری.  چیزی.  کسی که مدت ها حس خوب برایت داشت دیگر در ذهن و قلبت جایی نداشته باشد.

دل زدگی یعنی احساس خستگی شدید 
آدمی که دل زده می شود وسط یک جنگ است.
 یک جنگ نا برابر
یک طرف تمام خاطرات روزهای خواستن جلوی چشمش هست. 

طرف دیگر حقیقتی که زورش بیشتر از تمام خاطرات و رویاهاست
ددگی بدترین حس دنیاست. 
فقط تصور کنید کاری. چیزی.  کسی که سال ها می خواستی دیگر قلبت را به تپش نیاندازد.  
دیگر تو را سر ذوق نیاورد.

بدترین قسمت دل زدگی این است که نمی خواهی آن حس را دوباره تجربه کنی                               
اگر آسمان هم به زمین بیاید دیگر نمی خواهی

آدم هایی که دل زده می شوند فهمیده اند می شود عمیق ترین خواستن ها را کنار گذاشت. فراموش کرد

اما نَمُرد.

 

حسین حائریان


+ ممنون لیلا


گیسو از دوستان مهد بهار است‌. از دسته ی دخترهای لوس و نازی‌. بهار را که از مهد تحویل گرفتم شاکی بود که گیسو با او قهر کرده. می گفت یه روز باهام دوسته و یه روز باهام دوست نیست. از بهار پرسیدم به نظرت چرا گیسو اینجوری میکنه؟ گفت: حالش خوب نیست

+ اعتراف میکنم تو سن بهار بودم حتی نمیتونستم گیسو رو تلفظ کنم


صبح که برف را دیدم هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

 تولد بهار بود و از چندین روز پیش قرار بر این شده بود که مراسم تولد را در مهدکودک بگیریم. کیک پونی سفارش داده شده بود و مایحتاج پذیرایی از بچه ها ی مهد خریداری شده بود‌. همه ی مدارس تهران تعطیل شد. هر چند که امیرعباس تعطیلی بین امتحانی اش بود و فرقی به حالش نکرد.‌ من هم قرار بود بعد مراقبت مدرسه به قنادی بروم و کیک بهار را تحویل بگیرم و به مهد برسانم که برف همه چیز را به هم زد. نمیتوانستم مراسم تولد را کنسل کنم چون کیک تولد آماده بود و از طرفی بهار برای رسیدن این روز لحظه شماری کرده بود. با سلام و صلوات و با احتیاط کامل مراسم با موفقیت به انجام رسید

این اولین بار نیست که برف برنامه های مرا هدف قرار می دهد.‌ سه سال پیش مهمانی به مناسبت خرید خانه ترتیب داده بودم و برف دقیقا همان روز مانع برگزاریش شد و دو سال پیش هم بلیط تئاتر قیطریه را سوزاند.‌ یعنی اگر قصد کنم کاری را به طور جدی انجام دهم اولین کسی که میشنود آسمان برفی است

+ تا باشد از این نعمتها




دوشنبه ی دوست داشتنی این هفته ام مصادف با روز تجمع حامیان ولایت در میدان انقلاب بود.‌ کلاس تارم صبحهاست نگران بودم راهها بسته باشد و نتوانم به کلاس برسم که خواهرم گفت تجمع بعدازظهر است. از وقتی بنزین گران و سهمیه بندی شده است خیابانهای تهران کمی خلوت تر است و اسنپ هم راحت تر گیر میاید. در اسنپ بودم که مریم زنگ زد. گفت سلامش را به استاد برسانم. گفتم دلم برایش تنگ شده است‌. کی شود که باز با هم همراه شویم.

پیرمرد کوچه ی نادری را چند هفته ای است نمیبینم. همیشه روی چهارپایه کوچکی پشت به دیوار کافه نادری مینشست و سیگاری دود میکرد‌. آخرین بار که دیدمش و نان داغ تعارفش کردم گفت چرا نیستین؟ گفتم دو سه جلسه ای کلاس نیامده ام. گفت دلم برایتان تنگ شده بود. لبخندی زدم. ادامه داد شماره ام را بدهم زنگ میزنی؟ یک لحظه جا خوردم. پرسیدم برای چه؟ گفت شوهر داری؟ گفتم بله. دو فرزند هم دارم. دیگر هیچ نگفت. دلم برای تنهاییش گرفت. پیرمرد را دیگر در آن کوچه روی چهارپایه ندیدم.

زنگ سوم را که زدم استاد عیسی در را باز کرد. حدس زدم دختر عمه نرسیده است. بوی عود از در نیمه باز واحد استاد می آمد.‌ وارد شدم و سلام دادم.‌ استاد سازش را آماده میکرد.‌ گفت من هم تازه رسیدم. خریدهایش روی میز آشپزخانه بود. کتری آب را روی اجاق گذاشت. نان را به دست استاد دادم و همینطور که در یخچال را باز کردم به استاد عیسی گفتم برایتان لوبیا پلوی خوشمزه ای آورده ام‌. انصافا هم خوشمزه از آب درآمده بود. شب قبلش، مهربان همسر هم بابتش کلی تشکر کرد. استاد عیسی هم تشکر کرد.

استاد به عادت همیشه پرسید تمرین چطور بود‌؟ گفتم حالا خودتون میبینید

سلام مریم را رساندم. گفت اتفاقا میخواستم بپرسم چه میکند‌. گفتم فقط یک جلسه پیش استاد جدیدش رفته است. استاد گفت از آن موقع فقط یک جلسه! گفتم دو باری توسط استادش کنسل شده است!

تصنیف " نمیدانم چه در پیمانه کردی" عارف قزوینی را زدم. همه چیز به نسبت خوب بود فقط فراموشی بعضی قسمتها که فاصله در اجرا می انداخت و دلیلش هم تمرین کم است. درس جدیدم "مرغ سحر" است. آخرین درس کتاب سوم استاد عیسی‌. باورم نمیشود سه کتاب استاد را دو ساله تمام کرده ام. استاد عیسی به زیبایی مرغ سحر را با تمام تکنیکهای اجرایی اش نواخت. در حین اجرا هم آوازش را میخواند و من غرق لذت بودم و به انگشتانش که هنرمندانه روی دسته ی ساز جابجا میشد زل زده بودم.

استاد عیسی لیست چند آلبوم در دستگاه ماهور را برایم نوشت. گفت از این به بعد اینها را بریز تو گوشی ات و مدام آوازهایش را گوش بده. کتاب ردیف ات را هم جلسه ی بعد بیاور تا با ماهور شروع کنیم.

بسیار خوشحالم از اینکه وارد ردیف میشوم و حال و هوای دیگری در موسیقی سنتی را تجربه خواهم کرد. با انرژی مضاعف از استاد عیسی خداحافظی کردم و در مسیر برگشت مجریان تجمع در میدان انقلاب مشغول نصب بلندگوها بودند.


+ توصیف مریم از کلاسش را در

اینجا بخوانید





برای حال بد این روزهای سرزمینم. برای دل داغدار خانواده های میهنم. برای جان خسته ی ایرانم. 

خدا همینجاست/ ساسان پاشایی فر


+ سپاس از شارمین عزیز بابت پیشنهاد آهنگ



 


بخشی از انیمیشنی ۱۴ دقیقه ای به نام سیم ششم از بهرام عظیمی که ساختش دو سال طول کشیده است. سیم ششم در تار را درویش خان اضافه کرده است و این انیمیشن به ماجرای این رخداد می پردازد.‌ موسیقی این اثر از فردین خلعتبری است و علی قمصری اجرای تار درویش خان را در این مجموعه به زیبایی انجام داده است.


 


جاده ی یک طرفه/ پاشایی

 

دیروز پنجمین سالگرد درگذشت مرتضی پاشایی بود. خواننده ای که به تازگی  شناخته بودمش و آهنگهاش تازه داشت ورد زبانم میشد که رفت. آهنگ" ستایش" پاشایی، آهنگ وب یکی از دوستان بود و برای اولین بار بود که صداشو شنیدم و با همون آهنگ شیفته ی صدا و آهنگهاش شدم. بعد ستایش جاده ی یک طرفه اش رو خیلی دوست دارم. 

اجرای بالا در جشن سالانه ی سایت موسیقی ما اجرا شده است. گوشش کردین یه فاتحه براش بفرستین.





به مناسبت روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار



 


+ به مناسبت تولدش منتشر کرد. تولدت مبارک فرزاد

+ تقدیم به حضرت یار


 


انرژی مثبته این چند ثانیه

باران نیکراه


 

 

بعد تو . خاطرت.
فرزاد فرخ

 




راننده ی اسنپ که تماس گرفت و گفت بسته دارید، مهربان همسر با تعجب پرسید از طرف چه کسی است؟!

بسته برای من بود. کادو پیچ شده با ربانی پارچه ای به رنگ عشق و یک شاخه گل رز سفید و یک نامه روی بسته. هر چه فکر کردم از طرف چه کسی می تواند باشد ‌و مناسبتش چیست به نتیجه نرسیدم‌. به سرعت نامه را باز کردم و چشمم به نامش که افتاد خندیدم و گفتم صبا هدیه فرستاده است. کادو را که باز کردم فقط جیغ کشیدم. چه کرده بود این دختر‌. تحلیل ردیف طلایی. بهتر از این نمیشد‌. نامه ی پر مهرش را که خواندم آرزو کردم ای کاش الان کنارش بودم و بغلش می کردم و می بوسیدمش. فقط او می دانست که چه چیزی مرا اینقدر خوشحال می کند.

صبای نازنینم! برای بودنت خدا را شاکرم و صمیمانه برای تو و آقا امین شادی آرزومندم


نمیدانم در نامه ی اولش به وزیر جوان ارتباطات چه نوشته بود و چه انتقادی کرده بود و چه طرحی داده بود که شخص وزیر جواب نامه اش را با پستچی فرستاده بود و از او تشکر کرده بود و عنوان کرده بود که مطالبش را برای معاون فن آوری و نوآوری اش ارسال کرده است!


+ سنجاق شود به پست رها


بعد نوشت: استوری کرده است که از دفتر وزیر باهاش تماس گرفتند و اعلام کرده اند پیشنهادهایش پذیرفته شده و دعوت به همکاری نموده اند.


امسال دو کلاس دوازدهم انسانی دارم برای اولین بار و امیدوارم آخرین بار باشد. در این دو کلاس شاید ۵ نفر باشند که درس میخوانند و اگر آنها هم نبودند نمیدانم با چه انگیزه ای باید سر کلاس حاضر میشدم‌. اغلب یا خوابند یا دلشان درد میکند یا دم گوش هم پچ پچ میکنند. در جواب اینکه آیا متوجه ی این قسمت از درس شدین فقط نگاهت میکنند. نه سری تکان میدهند به بالا که بدانم درس را متوجه نشدند نه سری تکان میدهند پایین که بفهمم یاد گرفته اند. خیلی در قبالشان صبوری به خرج میدهم ولی جلسه ی پیش صدف حسابی اعصابم را به هم ریخت‌. دو هفته ای بود که به او فرصت داده بودم دفترش را کامل کند. دفترش را روی میزم گذاشت. صورت سوال ها را نوشته بود بی جواب. گفتم حلشان کو؟ گفت در کتابم نوشته ام‌. گفتم کتابت را بیاور. کتاب را که ورق زدم متوجه شدم کتاب خودش نیست. همانجا صدایم را بلند کردم و گفتم برو برگه ی دعوت اولیا بگیر!

رفت و آمد و هیچ نگفت. بعد کلاس معاون مدرسه گفت تو کی رو میخوای دعوت کنی؟ کسی رو نداره ایران. مادر و پدرش و کل خانواده اش مهاجرت کردند. چند ساله. به امید اینکه بتونند اقامت بگیرند و صدف را هم ببرند. صدف پیش پدربزرگ و مادربزرگ پیرش زندگی میکند‌.‌ 

دلم گرفت.‌ این دختر کم درد ندارد. دوری از پدر و مادرش و مسئولیت نگهداری از پدربزرگ و مادربزرگش آیا ذهنی آرام برایش میگذارد که بتواند درس بخواند؟

از برخوردم پشیمان شدم و تصمیم گرفتم رهایشان کنم به حال به ظاهر خوش خودشان. این درس چیزی از غم و غصه هایشان کم نخواهد کرد!






محبوب زیبا/ طاهر قریشی


+ پیشنهاد از بانوی اردیبهشتی


 

 

چنان مشتاقم ای دِلبَر به دیدارت که گَر روزی
برآید از دلم آهی ، بِسوزد هفت دریا را .

 حضرت سعدی
همایون شجریان

 


 

 

 

صدای بارون / مصطفی راغب

 

 


از وقتی اینترنت برای پیام رسانها و سایتهای خارجی قطع شده برگشتیم به حدود ۸ سال پیش. وقتی برای خبر گرفتن از هم ایمیل می زدیم یا پیامک ارسال میکردیم یا تماس تلفنی برقرار می کردیم. این چند روزه ارتباطم با دوستانم بیشتر با پیامک است و نوعی نوستالژی خاصی دارد. پیامکهایی که حاوی گیف و عکس و استیکر و آهنگ نیست‌ و بسیار ساده و خودمانی مینویسیم سلام. خوبی؟ 



 


موسیقی فیلم ان دریایی کارائیب اثر هانس زیمر

نوازنده ی ویولن: taylor davis




راضی اید از زندگی؟

هوشنگ ابتهاج پاسخ می دهد.



ﻧﺤﻮﻩ ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﻼﺱ

2 + 2 = 4


ﺣﺎﻻ ﻧﺤﻮﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ!

رامین 13 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﺳﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ مازیار ﺷﺸﻢ سینوس ﺯﺍﻭﻪ دست چپ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺍﺳﺖ



ﺍﻟﻒ ) ﺍﺮ رامین ﻧﺼﻒ ﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺧﺮﺝ ﻨﺪ مازیار ﻨﺪﺷﻼﺕﺩﺍﺭﺩ؟

ﺏ ) پدربزرگ مسعود را رسم کنید!

ج ) چرا؟


عاشق سوال آخر شدم




+دانش آموزم برام ارسالش کرد به نظرتون منظور خاصی داشته 

روز دانش آموز بر دانش آموزان امروز و دیروز مبارک


 


ارمان ارمان/ محسن میرزاده

 

سپاس از سینای عزیز بابت پیشنهاد این آهنگ زیبا

 

پی نوشت::

اوره آسمین؛ ارمان ارمان… دگورمژن دگورمژن…

کریه برخان خاده جان دبارژن؛ همدل هوال عزیز جان ته ناویژم

چاو شور پرن؛ ارمان ارمان سره ساوو…

اورزه لنگه هوال جان ورین راوه؟ بکن برا عزیز جان درد بلاوه

ترکه مه کر

الله خاده ارمان ارمان… دلبرِ من… دلبرِ من…

داغت دانی؛ یارِ جان جیگرِ من… بو خراوو و مال خراو دلبرِ من

خه ور نه وو الله خاده؛ ارمان ارمان… ژه یارِ من

کمانداره بی مروت بر دلِ من… خه ور نه وو عزیزه ژه یار من…

بالاخانه ارمان ارمان؛ ارمان ارمان…

خشت و نیمه؛ ارمان ارمان… خشت و نیمه

فه که یاره هواله کانیا جیمه…

فه که یاره هواله کانیه جیمه للای لای

سر هلینم ارمان ارمان ارمان ارمان ارمان ارمان له کویران

چه ره بوومه یاره جان خانه ویران… له وی کارا مال خراو بومه حیران

بالاخانه ارمان ارمان؛ ارمان ارمان…

خشت و نیمه؛ ارمان ارمان… خشت و نیمه

فه که یاره هواله کانیا جیمه…

فه که یاره هواله کانیه جیمه للای لای

ترکه مه کر

الله خاده ارمان ارمان… دلبرِ من… دلبرِ من…

داغت دانی؛ یارِ جان جیگرِ من… بو خراوو و مال خراو دلبرِ من

خه ور نه وو الله خاده

ارمان ارمان؛ ژه یارِ من

کماندارِ بی مروت؛ بر دلِ من

خه ور نه وو عزیزه ژه یار من

شاه سیاران ارمان ارمان؛ ارمان ارمان… کا گلا من…

ترجمه آهنگ ارمان ارمان

ابرهای آسمان می غرند… گله بره ها زار می زنند
ای یار و همدمِ من؛ من تو را ترک نمی کنم
حسودان زیادند؛ مواظب خودت باش…
اسپند سر راهِ خودت دود کن!
بخند و شادی کن؛ تا غمها و دردهایت دور بشوند…
خدایا! دلبرم ترکم کرده است… یارِ من؛ داغی روی دلم گذاشته است
داغون و خانه خراب شده ام؛ ای دلبرِ من
خدای من؛ از یارِ من خبری نشد… ابرو کمان بی محبت، دلم را برد
عزیزِ من؛ از یار من خبری نشد
بالا خانه نیمه ساز است
لب و دهان یار من زلال و زیباست
سر به کوه و بیابان بگذارم!
ای یارِ عزیزم؛ دیدی چگونه خانه ویران شدم؟
ای خانه خراب هنوز توی این کار حیران مانده ام
بالا خانه نیمه ساز است
لب و دهانِ یار من زلال و زیباست
خدایا؛ دلبرم ترکم کرده است… یارِ من؛ داغی روی دلم گذاشته است
داغون و خانه خراب شده ام؛ ای دلبرِ من


 

 

 

رفتی/ علی زند وکیلی

 

 



پینوکیو

برگزیده بیست و دومین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران

تقدیر طراحی صحنه

کاندید طراحی نور

کاندید نویسندگی

کاندید کارگردانی




به پیشنهاد مهسای جان به تماشای تئاتری رفتیم که دوست هنرمند دوران مدرسه امان در آن بازی داشت. دومین کاری بود که از نرگس در سالن مولوی میدیدیم‌. این بار دختر مهسا و پسر من هم در تماشای این تئاتر همراهمان بودند.

یک ساعتی حدودا زمان تئاتر بود و به قدری داستان گنگ و جنایی پیش رفت و شخصیتهای نمایش نقشهایشان مرتب عوض میشد که در پایان نمایش تمام صحنه ها و دیالوگها در ذهنم میچرخید و دنبال قاتل و مقتول بودم غافل از اینکه نمایش حرف دیگری داشت‌!

امیرعباس که میدانم لذتی نبرد ولی من دوست داشتم فرصتی مهیا میشد که بار دیگر این تئاتر را این بار از نگاهی دیگر میدیدم و تحلیل میکردم. 


در میدان انقلاب از بساط دستفروشان کتاب اشعار فروغ را برای خودم به عنوان جایزه خریدم. جایزه ی ورود به ردیف





مگر میشود کسی اینقدر چندش و تهوع آور باشد که با دیدنش حالت خراب و خرابتر شود؟! کسی که نبودنش بهتر از بودنش است و همچنان نفس میکشد و زنده است‌ کسی که فقط خودش را بخواهد و خودش را ببیند.

 چهارسال است که به بهانه ی خانه سازی، پیرزن را دق داده است. چهارسال است که فرزندانش یک جا نتوانسته اند در خانه ی پیرمرد دور هم جمع شوند و با هم بنشینند زیرا اتاق موقت مسی اشان ظرفیت سه نفر را بیشتر ندارد. چهار سال است در اتاقی که من نامش را طویله گذاشته ام‌ نه کولری روشن شده است و نه بخاری علم شده است. نه غذای خوبی طبخ شده است و نه یک چوب کبریت به اموال خانه اضافه شده است. پیرزن گوشه ی اتاق با یک اجاق سه شعله ی تخت روی زمین آشپزی میکند به شرط آنکه کپسول گازشان را پسرانش پر کرده باشند‌. امروز دو ساعت تمام مهربان همسر در شهر پیرمرد خیابانها را گشته است تا برای اجاق گاز و گرمای آن طویله کپسول گاز پیدا کند و خوشبختانه نیافته است‌. اشتباه از همسر و دیگر فرزندان است که حرف شنوی اشان از پیرمرد ظلم بزرگی را نثار پیرزن کرده است. بارها گفتمشان ولی باز تا پیرمرد شکم گنده و چندش امر میکند دست به سینه ادای احترام میکنند. کاملا معتقدم پیرمرد متوسل به جادو و جنبل شده است چون گذشته ی خوبی هم برای فرزندانش رقم نزده است و هر چه بوده است رنج بوده است و عذاب و کارشبانه و نداری!

هیچوقت نمیبخشمش نه به خاطر ظلم هایی که به پیرزن و فرزندانش روا میدارد. به خاطر تهمتی که در گذشته ی نه چندان دور ناجوانمردانه بر من زد!

مگر میشود کسی تا این حد چندش آور باشد


+ سنجاق شود به پستهای پیرمرد



" روزگار غریب" علیرضا قربانی را مریم پیشنهاد داد. از روزی که در واتس آپ دریافتش کرده ام مدام و هر روز در گوشم میخواند. اصلا نمیتوانم رهایش کنم. هر دفعه بیشتر زیبایی اش لمس میشود‌. با یک ریتم آرام و شعری از شاملو تا نیمه ها پیش میرود و یک دفعه اوج میگیرد. همینجاست که نفسم بند میاید و با علیرضا قربانی همخوان میشم. چندین دفعه تکرار همان دو خط شعر است و همانطور که صدای خواننده ی اثر از تو دور میشود موسیقی متن در گوش ات میکوبد. کر خوانها گویی دستت را گرفته اند و با خودشان میبرند و در لابلای صدای کوبه ها رهایت میکنند.

 

 

حسام ناصری آهنگساز و نوازنده ی سه تار

میلاد محمدی نوازنده تار

مهرداد عالمی نوازنده ویولنسل

 

روزگار غریبی‌ست نازنین
دهانت را می‌بویند
مبادا گفته باشی
دوستت دارم دوستت دارم
دلت را می‌بویند دلت را می‌بویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی‌ست روزگار غریبی‌ست نازنین
روزگار غریبی‌ست نازنین آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
به اندیشیدن خطر مکن
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی‌ست روزگار غریبی‌ست نازنین
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد

 


امشب افتتاحیه ی تئاتر شاگردم الهه بود( الان دانشجوست) نمیدونم چطور وارد کار تئاتر شد و چطور شد تهیه کننده ی تئاتر؟! دعوتم کرد برای دیدن تئاترشان ولی نه دعوت افتخاری. دعوت به خرید بلیط از تیوال. چون معتقدم از هنرمندان مخصوصا تئاتری ها باید حمایت کرد پیشقدم شدم و بلیط تهیه کردم و به دیدن تئاتر رفتم‌ در خیابان وصال‌. تمام ذهنیتی که از موقعیت و جایگاه خودم داشتم به کل در این دو ساعت حضورم در تماشاخانه فرو ریخت. نه اینکه آدم مغروری باشم ولی حس کردم الهه کمی در حقم‌ نامهربانی کرد. نیم ساعت تمام تنها منتظر شروع اجرا بودم و الهه با تئاتری ها جلوی در تماشاخانه ایستاده بود و حرف میزد. بعد از نمایش هم دسته گلش را دادم و سریع سالن را ترک کردم.‌ 

اینها را بیخیال.

 خیابان وصال و کافه ای دنج و حضرت یار و پرتاب به گذشته ای که همش در ذهنم در حال چرخیدن است.



 

 

چند روزی بود این اجرای نوازنده ی خیابانی در شبکه های مجازی غوغا کرده بود. قطعه ی خزان استاد مشکاتیان که به زیبایی هم در این ویدیو اجرا شده است. خیلی ها گشتند و پیدایش کردند و الان برای خودش معروف شده است. فربد ذوالقدر نام این نوازنده ی خیابانی است و جالب است که از محضر اساتید بزرگی چون استاد لطفی و ساکت و کیانی بهره برده است. از مردم خواسته حمایتش کنند و بسیاری هم آمادگی خودشان را برای کمک مالی به ایشان ابراز کردند. گروهی گفتند برای معروف شدنش دست به انتشار ویدیوی نوازندگیش زده است ولی اگر این مورد هم صادق باشد به نظرم ارزش معروف شدن را به خیلیها دارد.‌ حداقل برایمان با صلابت و صحت و زیبایی مینوازد و لذتش را میبریم.

+ حامی هنرمندان باشیم

 

 

قطعه ی خزان‌ از آلبوم مژده ی بهار ایرج بسطامی


امروز بخشنامه ای به مدرسه آمده بود مبنی بر نام نویسی معلمان فاقد مسکن.

هیچ توضیح دیگری نداشت. اینکه این مسکنها کجا هستند و شرایط واگذاری اش چگونه است‌. همه امان اسمهایمان را نوشتیم و خندیدیم به این ت کثیف نزدیک انتخاباتی اشان.



 


بیت آخر/ محسن یگانه

 

این ترانه ی محسن تا مدتها آهنگ وب بلاگفام بود‌ . یادش بخیر باستاره ها.


صبح که برف را دیدم هم خوشحال شدم و هم ناراحت.

 تولد بهار بود و از چندین روز پیش قرار بر این شده بود که مراسم تولد را در مهدکودک بگیریم. کیک پونی سفارش داده شده بود و مایحتاج پذیرایی از بچه ها ی مهد خریداری شده بود‌. همه ی مدارس تهران تعطیل شد. هر چند که امیرعباس تعطیلی بین امتحانی اش بود و فرقی به حالش نکرد.‌ من هم قرار بود بعد مراقبت مدرسه به قنادی بروم و کیک بهار را تحویل بگیرم و به مهد برسانم که برف همه چیز را به هم زد. نمیتوانستم مراسم تولد را کنسل کنم چون کیک تولد آماده بود و از طرفی بهار برای این رسیدن این روز لحظه شماری کرده بود. با سلام و صلوات و با احتیاط کامل مراسم با موفقیت به انجام رسید

این اولین بار نیست که برف برنامه های مرا هدف قرار می دهد.‌ سه سال پیش مهمانی به مناسبت خرید خانه ترتیب داده بودم و برف دقیقا همان روز مانع برگزاریش شد و دو سال پیش هم بلیط تئاتر قیطریه را سوزاند.‌ یعنی اگر قصد کنم کاری را به طور جدی انجام دهم اولین کسی که میشنود آسمان برفی است

+ تا باشد از این نعمتها


 

 

برای ستایش تو
همین کلمات روزمره
کافی است!
همین که
کجا می روی؟ 
دلتنگم ؛
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه
کافی است !
تا از تو
بُتی بسازم.

 

 
 
شمس لنگرودی

 


صدایم بزن/ چارتار

 

بخش کوتاه.


از عصر که متوجه شدم مدارس به دلیل آلودگی هوا تعطیل است به امیرعباس نگفتم تا مطالعات اجتماعی اش را که تا جمعه غروب کش داده است و نخوانده است بخواند. میدانستم اگر تعطیلی فردا را بفهمد کتاب را که میبندد هیچ، تا ۱۲ شب نیز پای تلویزیون و شبکه ی نسیم ولو خواهد بود.‌ درسش را خواند و به موقع هم به رختخواب رفت.

به نظرتان مادری فهیم هستم یا خبیث؟


امروز تولدش بود. پیامک زدم و تولدش را تبریک گفتم. جوابی نداد ولی استوری اینستاگرامش اینچنین بود: از دوستانی که محبت کردند و تولدم را تبریک گفتند سپاسگزارم مخصوصا از دوستانی که پیامک دادند و معذورم از پاسخگویی. به هر حال دعاگویشان در بهترین نقطه ی زمین هستم.


+سنجاق شود به رها



خانمی وارد داروخانه شد و با آرامش خاصی به دکتر داروساز گفت که به سیانور احتیاج دارد!

داروساز پرسید سیانور را برای چی میخوای؟ خانمه توضیح داد که لازم است شوهرش را مسموم کند!!!

 

چشم های دکتر داروساز چهار تا میشه و میگه خدا رحم کنه! خانم من نمی تونم به شما سیانور بدم که با اون شوهرتون رو بکشید! این کار برخلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد. هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این امکان نداره.

نه خانم! نه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید. حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.


وقتی حرف دکتر به اینجا رسید، خانمه دستش رو برد داخل کیفش و از داخل اون یه عکس درآورد. عکسی که در اون شوهرش و زن دکتر داروساز باهم توی یک رستوران در حال شام خوردن بودند.

داروساز یه نگاهی به عکس کرد و گفت: چرا همون اول به من نگفتین که نسخه دارین؟


امسال اولین سالی است که امیرعباس کارنامه ی کمی دریافت میکند. روز کارنامه به مدرسه اش رفتم.‌ مدیرشان که الان از دوست داشتنی ترین آدمهای مدرسه است هم برای بچه ها و هم برای والدین برایمان صحبت کرد و به نکات تربیتی خوبی اشاره کرد. سه تن از معلمانشان نیز برایمان از نقاط قوت و ضعف دانش آموزان در درسشان گفتند. بعد نوبت دادن کارنامه شد. میدانستم چطور درس خوانده است. بسیار کم و با غر زدنهای پیاپی من. انتظار داشتم با معدل و نمراتی پایین مواجه شوم. کارنامه را که دیدم باورم نمیشد. معدل ۱۹/۵. سریع روی ریاضی زوم کردم.‌ ریاضی ۲۰. وای خدای من. چه هیجان انگیز بود آن لحظه. تا پارسال از ریاضی می نالید و کمترین درجه ی کیفی کارنامه اش به ریاضی و فارسی اختصاص داشت. خوشحالم. فقط همین. دوندگی های اول سالم برای ثبت نامش در این مدرسه جواب داد. امیرعباس شاگرد نمونه ی مدرسه و کلاسشان است. دمت گرم پسر


مربیان مهد بهار در این سه سال و اندی که بهار مهد کودکی شده است مرتب تغییر کرده اند. مدیر مهد بسیار جدی با کارکنانش برخورد میکند و کوچکترین کوتاهی از آنها ببیند اخراج میشوند. این مساله به ظاهر خوب است ولی اگر نیک بنگریم با مربیانی دورو مواجه میشویم که در حضور مدیر مهد تمام کارهایشان را به بهترین نحو انجام میدهند. نمونه اش همین امروز ظهر که موقع گرفتن بهار از مهد، مدیر در مهد حضور داشت. مربی بهار احوالپرسی گرمی کرد و بهار رو آورد و کاپشن اش را تنش کرد و یک‌برچسب جایزه داد و روبوسی کردند و گزارش کار امروزش را به من گفت که چه کرده اند و چه گفته اند و چه ساخته اند.

روزهایی که مدیر در مهد نیست اوضاع اصلا اینطور نیست. کاپشن بهار رو باید خودم پیدا کنم. برخی وسایل بهار در اتاق بازی جا میماند و باید با بهار برویم سراغشان و مربی حتی برای احوالپرسی ظاهر نمیشود‌.

یک ماه پیش بود که بهار برچسبهای السا و آنایش را مهد برده بود و به هر یک از دوستانش برچسبی هدیه داده بود. نصف برچسبها مانده بود و در کلاسشان جا گذاشته بود‌. وقتی در زدم تا برچسبها رو بگیریم مربی اش با تندخویی رو به من و بهار کرد و گفت از صبح دارم برچسب از زمین جمع میکنم! این مورد برخوردش را به مدیر مهدشان گزارش دادم و تعجب کرد و گفت اتقاقا ایشان از فعالترین و با حوصله ترین مربیان من است ولی حتما پیگیری میکنم‌.

نتیجه اینکه باید ناظری باشد کارمان را درست انجام دهیم!


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
زاگرس کمپرسور ایرانیان عابس لوله پلی اتیلن , قیمت لوله پلی اتیلن بزرگترین مرجع فول آرشیو در ایران بلاگ شخصی محمدجواد منصورزاده گزارش‌های ریاضی روغن خراطین جهت بزرگ کردن سینه کارآفرینی سایت رسمی مهندس حیدری همیار دوربین مدار بسته